خلاصه داستان: پس از شکست تانوس و بازگرداندن شرایط به حالت عادی، اسکات لنگ زندگی آرام و خوش و خرمی را تجربه میکند. این آرامش پس از شیطنتهای کیسی، دختر اسکات که سعی دارد تا جا پای پدرش بگذارد، به آشوب کشیده میشود. کیسی وسیلهای را میسازد که با دنیای کوانتومی ارتباط برقرار میکند و بهطور ناخواسته، کل خانواده لنگ را به این دنیای مرموز و خطرناک میفرستد. آنها در دنیای کوانتومی با موجودات عجیب و غریب و تمدنهای ناشناخته روبهرو میشوند و در میان این ماجرا، با گرههای قدیمی و دشمنان قدرتمندی مواجه میگردند. اسکات و خانوادهاش باید راهی برای بازگشت به خانه پیدا کنند و در این مسیر، رازهای دنیای کوانتومی و تهدیدهای نهفته در آن را کشف میکنند. آنها با چالشهای بزرگی روبهرو میشوند که شاید زندگی همه آنها را برای همیشه تغییر دهد.
خلاصه داستان: پس از یک نبرد حماسی که ۲۵ سال پیش میان دو ابرقهرمان قدرتمند رخ داد، گرانیتسیتی در آرامشی نسبی به سر میبرد و سامریتان، قهرمان افسانهای شهر، ناپدید شده است. سام، پسر بچهای سیزدهساله که در این محله زندگی میکند، به حقیقت وجود سامریتان باور دارد و در جستجوی اوست. او بهتدریج به رازی بزرگ پی میبرد: همسایهای مرموز به نام جو، که در آپارتمانی کوچک زندگی میکند، ممکن است همان سامریتانِ گمشده باشد. اما سامریتان سالها پیش سوگند یاد کرده که دیگر هرگز از قدرتهایش استفاده نکند. وقتی جوانان خلافکاری به رهبری سایرس، پسر برادر سابق سامریتان، شهر را تهدید میکنند و خشونت را برمیانگیزند، جو مجبور میشود بین پیمان گذشتهاش و نجات شهرش یکی را انتخاب کند. آیا او میتواند دوباره به قهرمانی که روزگاری بود تبدیل شود؟
خلاصه داستان: در سال ۱۹۵۶ میلادی، چهار سال پس از وقایع وحشتناک کلیسای سنت کارتا در فرانسه، یک کشیش در یک مدرسه شبانهروزی به قتل میرسد. به نظر میرسد نیروی شیطانی دوباره در حال گسترش است و پای خواهر آیرین (تیسا فارمیگا) را به میان میکشد. او با همراهی خواهر دبرا به این مدرسه میرود تا با والاک، راهبهٔ شیطانی، روبرو شود. با کشف نشانهها و وقوع رویدادهای فراطبیعی، آیرین درمییابد که این موجود باستانی در جستجوی یک شیء مقدس است و نقشهای شوم برای تحقق پیشگویی دارد. او باید با ایمان و شجاعت، در برابر شیطانی که چهرهٔ راهبه به خود گرفته است، ایستادگی کند و رازهای گذشته را برای نجات همه آشکار سازد.
خلاصه داستان: آلیس، زنی جوان و بااستعداد، در رابطهای عاطفی با سایمون گرفتار شده است که بهتدریج جنبههای آزاردهنده و کنترلگرانهاش آشکار میشود. او در تناقضی عمیق میان عشق ظاهری و ترس پنهان گرفتار است و همین موضوع سلامت روانش را به خطر انداخته است. دو دوست صمیمیاش، تسا و سوفی، که نگران تغییرات او هستند، او را به یک سفر آخر هفته به یک کلبه کنار دریاچه دعوت میکنند تا از فاصله دورتر وضعیتش را زیر نظر بگیرند. اما سایمون که از این سفر بیخبر است، با تماسهای مکرر و رفتارهای وسواسگونه، فضای سفر را نیز تحت فشار قرار میدهد. در این میان، آلیس با مشاهده رفتارهای تکانشی و خشونتهای پنهان سایمون، بهتدریج متوجه عمق بحران خود میشود. حضور دوستانش فرصتی برای او فراهم میکند تا با حقیقت رابطهاش روبهرو شود و تصمیمی سرنوشتساز بگیرد.
خلاصه داستان: در دنیایی که ماشینها موجودات زندهای هستند، لایتنینگ مککوئین، یک ماشین مسابقهای تازهکار و پرغرور، آرزوی برندهشدن در مسابقات معتبر پیستهای حرفهای را دارد. او در مسیر رسیدن به رؤیایش، بهطور اتفاقی در شهر کوچک و دورافتاده رادیاتور اسپرینگز گیر میافتد و مجبور میشود مدتی در آنجا بماند. در این شهر آرام، او با اهالی ساده و مهربان آن، از جمله ماتر، یک یدککش زنگزده با قلبی بزرگ، و داک هادسون، یک ماشین مسابقهای بازنشسته با گذشتهای افتخارآمیز، آشنا میشود. مککوئین در ابتدا تنها به فکر رسیدن به مسابقه بزرگ بعدی است، اما بهمرور با ارزشهای واقعی زندگی مانند دوستی، فروتنی و احترام به دیگران آشنا میشود. او در این سفر درونی، درمییابد که موفقیت واقعی فقط در قهرمانی پیستها نیست، بلکه در ارتباط با دیگران و قدردانی از کمکهایی است که از سوی اطرافیان دریافت میکند.
خلاصه داستان: شایعات تسخیر شیطان در یک صومعه، تحقیقات کلیسا را به دنبال اتفاقات عجیب میان راهبهها برمیانگیزد. در این میان، کشیشی ناراضی و مأمور جوانی که با او همراه شده، با وسوسه، خونریزی و بحران ایمان مواجه میشوند. آنها در تلاش برای یافتن حقیقت، با پدیدههایی روبهرو میشوند که مرز میان واقعیت و توهم را محو میکند. هرچه بیشتر به عمق ماجرا میروند، شک و تردید آنها نسبت به ایمان، کلیسا و حتی یکدیگر افزایش مییابد و پای آنها به رازهای تاریکی باز میشود که شاید بهتر بود هرگز فاش نمیشد. فیلم اگنس روایتی است از تقابل ایمان و شک، در فضایی وهمآلود که شخصیتها را درگیر پرسشهای بنیادین درباره خوبی و بدی میکند. در این میان، رابطه پیچیده میان کشیش و راهبه جوان به محور اصلی داستان تبدیل میشود و هر کدام با شیاطین درونی خود دستوپنجه نرم میکنند.