خلاصه داستان: مردی ایرانی به نام عباس (اکبر عبدی) که در ترکیه سرگردان مانده، آرزوی رسیدن به آمریکا را در سر میپروراند. او برای گرفتن ویزا دست به یک نقشه جسورانه میزند: خود را به شکل یک زن درمیآورد تا بتواند با یک مرد آمریکایی ازدواج کند و راهی ایالات متحده شود. اما این ماجرای پرمخاطره به تدریج او را در موقعیتهای خندهدار و پرتنشی قرار میدهد و مرز میان نقش و واقعیت را کمرنگ میکند. در این مسیر، عباس با شخصیتهای گوناگونی روبهرو میشود و درک تازهای از عشق، هویت و رویاهای انسانی به دست میآورد.
خلاصه داستان: «بینامی» داستان زن و شوهری است که سالها پیش دانشجوی تئاتر بودهاند و حالا در یک کافیشاپ زندگی میکنند. یک روز، یکی از همکارانشان ناپدید میشود و همین اتفاق ساده، زندگی آرام آنها را بر هم میزند. قهرمان داستان به بهانه یافتن او، ناخواسته به دنبال خودِ گذشتهاش میگردد و با بحرانهای حلنشدهای روبهرو میشود. این جستوجو، او را به سفری درونی میبرد و مرز میان خیال و واقعیت را کمرنگ میکند. فیلم با نگاهی ظریف به روابط انسانی، پشیمانیها و رؤیاهای از دسترفته، تلاش میکند تا معنای تازهای برای زندگی بیابد.
خلاصه داستان: وقتی یک پیراهن شبح نایاب از نژاد لاکوتا در بازار سیاه شهری کوچک در داکوتای جنوبی پیدا میشود، زندگی افراد غریبه و طردشدگان محلی به شدت در هم تنیده میشود.
خلاصه داستان: دو جوان که برای انجام معاینات مربوط به معافی از سربازی به مرکز نظام وظیفه رفتهاند با هم آشنا میشوند و این آشنایی پیشدرآمد اتفاقات بسیاری برای آنها میشود. آنها در مسیری پر از ماجراهای غیرمنتظره قرار میگیرند و با موقعیتهای طنزآمیز و چالشهای مختلفی روبهرو میشوند. این آشنایی نهتنها زندگی آنها را تغییر میدهد، بلکه روابط آنها با دیگران را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. در طول مسیر، شخصیتهای دیگری نیز به داستان اضافه میشوند و هر کدام نقشی در پیشبرد ماجرا دارند. فیلم با نگاهی طنز به موضوع سربازی و معافیت، موقعیتهای خندهداری را خلق میکند و در عین حال به روابط انسانی و دوستی نیز میپردازد. سرانجام، این دو جوان با همراهی دوستان جدیدشان، تجربهای فراموشنشدنی از این ماجرا به دست میآورند و درسهای مهمی درباره زندگی و مسئولیت میآموزند.
خلاصه داستان: پس از پایان جنگ، تبعیدیهای سابق به زندگی عادی بازگشتهاند و هرکدام مسیر خود را رفتهاند. یک برنامه تلویزیونی قصد دارد با جمعی از کهنهسربازان گفتگو کند، اما یکی از آنها بهشدت بیمار است و در آستانه مرگ قرار میگیرد. این اتفاق باعث میشود دوستان قدیمی که سالهاست یکدیگر را ندیدهاند، برای آخرین دیدار دور هم جمع شوند. هرکدام از این شخصیتها با چالشها و تضادهای زندگی امروز خود روبهرو هستند و بازگشت به گذشته، خاطرات و زخمهای کهنه را زنده میکند.
خلاصه داستان: محسن، مدیر فروش شهرستانی، به تازگی به سمت مدیر کشوری ارتقا یافته است. او که از این ارتقا خوشحال است، دغدغهای بزرگ دارد: همسرش را نه چندان مدرن میبیند و میترسد که حضور او در جمع همکاران پایتختنشینش باعث سرافکندگی و تحقیرش شود. تلاش محسن برای تطبیق دادن همسرش با تصوراتش از زندگی مدرن، او را با چالشها و موقعیتهای کمیک و در عین حال تأملبرانگیزی روبهرو میکند. فیلم با نگاهی طنزآمیز به روابط زناشویی و تفاوتهای فرهنگی در جامعه ایران میپردازد.