خلاصه داستان: دیگو، تهیهکننده تلویزیونی، در یک برنامه زنده متوجه میشود که پسر نوجوانش بنیتو، حاصل یک اشتباه در آزمایشگاه است و او پدر بیولوژیک واقعی بنیتو نیست. این کشف، زندگی آرام دیگو را زیر و رو میکند و او را به سفری پرماجرا با بنیتو میفرستد تا پدر واقعی پسر را پیدا کنند. در این مسیر، دیگو و بنیتو با موقعیتهای طنز و احساسی روبهرو میشوند و رابطهشان دستخوش تغییرات عمیقی میگردد. فیلم با نگاهی شوخطبعانه به مفهوم پدری، هویت و عشق بیقیدوشرط میپردازد.
خلاصه داستان: مرینت برای دیدار با عموی خود وانگ و شرکت در جشن سالگرد تولدش به شانگهای سفر میکند تا با آدرین نیز ملاقات کند. اما به محض ورود، کیف پولش که تیکی، موجود کوچک و همراه او، در آن است به سرقت میرود. حال مرینت بدون قدرتهای معجزهآسای خود در شهری ناآشنا و پر از خطر تنها میماند. او باید با تکیه بر هوش و شجاعتش، تیکی را پیدا کند و جلوی نقشههای شوم یک شرور جدید به نام «فئو وو» را بگیرد که قصد دارد قدرتهای مرموز را برای اهداف خود به کار گیرد. در این مسیر، مرینت با دوستان جدیدی آشنا میشود و رازهای تازهای از گذشتهی خانوادهاش کشف میکند. او باید میان حفظ هویت مخفی خود و نجات شهر یکی را انتخاب کند و در نهایت به یک قهرمان واقعی تبدیل شود.
خلاصه داستان: ونداد طاهری و پارمیدا نصیری، دو غریبه، همزمان خبر تلخی دریافت میکنند: پدر ونداد و مادر پارمیدا در جزیره کیش فوت کردهاند. هر دو عازم کیش میشوند و در فرودگاه مهرآباد با یکدیگر آشنا میشوند. این آشنایی اتفاقی، آغاز ماجراهایی است که آنها را درگیر یک سفر غیرمنتظره میکند. در طول مسیر، آنها با چالشها و موقعیتهای طنزآمیزی روبهرو میشوند و در این میان، مرز میان واقعیت و تصوراتشان کمرنگ میشود. فیلم با روایتی ساده و در عین حال جذاب، به موضوعات خانواده، سرنوشت و انتخاب میپردازد.
خلاصه داستان: در دنیایی که انسانها دیگر به خدایان باستانی اعتقاد ندارند، شِن، یکی از نگهبانان درب آسمانی، به دلیل از دست رفتن جایگاهش در دنیای مدرن، تصمیم میگیرد برای اثبات ارزش خود به دنیای انسانها سفر کند. او با دختر جوانی به نام یو لی که خانوادهاش صاحب یک رستوران سوپ است آشنا میشود. در همین حال، برادرش، لِنگ، نیز برای نجات او وارد دنیای انسانها میشود. این سفر نه تنها به ماجراهای طنزآمیز و پرمخاطرهای میانجامد، بلکه آنها را با چالشهای دنیای مدرن و معنای واقعی ایمان و خانواده روبهرو میکند.
خلاصه داستان: روپرت، بچهخسری مهربان و کنجکاو، در دهکدهای آرام زندگی میکند. هر روز با روسری قرمز و شال گردن زردش به ماجراجویی میرود و از مسیرهای آشنا به سرزمینهای ناشناخته و شگفتانگیز قدم میگذارد. او در این سفرها با موجودات عجیب، دوستان تازه و چالشهای کوچکی روبهرو میشود که هر کدام درسهایی از شجاعت، مهربانی و دوستی به او میآموزند. داستانهای روپرت پر از تخیل کودکانه است؛ جایی که خیال و واقعیت در هم میآمیزند و هر اتفاق میتواند دریچهای به دنیایی تازه باشد. روپرت همیشه سعی میکند با کمک دیگران، مشکلات را حل کند و به خانه بازگردد، جایی که پدر و مادرش با آغوش باز منتظر او هستند. این اثر کوتاه، نگاهی لطیف به دنیای کودکان دارد و با فضایی گرم و بیآزار، مخاطب را به دنیای خیال میبرد.
خلاصه داستان: باربارا، شاهزادهی جوان و ماجراجو، مخفیانه عاشق پرنس ادوارد است، اما پادشاه، پدرش، هنوز او را کودک میبیند و نمیتواند بپذیرد که دخترش بزرگ شده است. در جشن تولد ۱۶ سالگی، باربارا از این رفتار پدر به ستوه میآید و پس از آن که ویزل، کارمند حیلهگر پست، از پادشاه درخواست ازدواج با او را میکند، باربارا تصمیم میگیرد از قصر فرار کند. در این مسیر، او با موجودی مهربان و بزرگ به نام هیولا روبهرو میشود که برخلاف ظاهر ترسناکش، قلبی مهربان دارد. باربارا و هیولا با یکدیگر همراه میشوند و ماجراهایی پرماجرا را پشت سر میگذارند تا حقیقت عشق و وفاداری را کشف کنند. در این میان، ویزل نقشههای شومی برای تصاحب تاج و تخت در سر میپروراند و باربارا باید برای نجات پادشاهی و عشقش بجنگد.