خلاصه داستان: در دنیایی پس از فروپاشی، ملکهای جادوگر به نام گری آلیس، که از قدرت جادویی خود برای حفظ سلطنتش استفاده میکند، با درخواستی عجیب از سوی ملکه مواجه میشود. ملکه که به دنبال تحقق پیشگوییای درباره تبدیل شدن به گرگینه است، از گری آلیس میخواهد تا به سرزمینهای گمشده سفر کند و قدرتی جادویی به نام "نور دگرگونی" را برای او به ارمغان آورد. گری آلیس که چارهای جز پذیرش این مأموریت ندارد، با راهنمایی بویس، شکارچی مرموزی که با نیروهای تاریک درگیر است، عازم این سرزمین خطرناک میشود. در این سفر پرخطر، آنها باید از پس هیولاها، جادوگران شرور و نیروهای شیطانی برآیند و با خیانتها و دسیسههایی مواجه شوند که ریشه در گذشته خودشان دارد. سرزمینهای گمشده، جایی که مرز بین واقعیت و جادو کمرنگ است، رازهایی را فاش میکند که سرنوشت هر دوی آنها را تغییر میدهد.
خلاصه داستان: توتسکو دانشآموز دبیرستانیای است که توانایی دیدن «رنگهای» درون دیگران را دارد؛ رنگهایی از شادی، هیجان و آرامش، و رنگی که از همه بیشتر دوستش دارد. کیمی، همکلاسیاش در مدرسه، زیباترین رنگ را از خود ساطع میکند. با اینکه توتسکو هیچ ساز موسیقی نمینوازد، با کیمی و دوستشان روی، گروهی موسیقی تشکیل میدهند و در شهری کوچک به دنبال یافتن صدای درونی خود و کشف راز رنگها هستند.
خلاصه داستان: ناله-ماجا همراه خانوادهاش به پیکنیک رفته، اما انگار هیچکس حوصلهی بازی با او را ندارد. وقتی او به تنهایی آبمیوهی XYZ را مینوشد و تبدیل به موجودی کوچک میشود، همهچیز شکل تازهای به خود میگیرد. حالا آیا دیگران میتوانند او را پیدا کنند؟ و آیا وقتی به اندازهی یک مورچهای، میشود تغییری در دنیا ایجاد کرد؟
خلاصه داستان: در یک روز پاییزی در نیوانگلند، دو تیم بیسبال محلی که سالهاست در یک لیگ تفریحی با هم رقابت میکنند، برای آخرین بار در زمین بازی قدیمیشان رو در روی هم قرار میگیرند. قرار است بهزودی ساختوسازی جدید جای این زمین را بگیرد و به همین دلیل، این مسابقه پایانی برای هر دو تیم، معنایی فراتر از یک بازی عادی دارد. در طول بازی، خاطرات، رفاقتها و رقابتهای قدیمی مرور میشود و در حالی که بازیکنان سعی میکنند لحظههای آخر را جشن بگیرند، واقعیت تلخِ پایان یک دوران بر فضا سایه میاندازد. این فیلم با نگاهی طنزآمیز و در عین حال دراماتیک، به بررسی معنا و مفهوم پایان و اهمیت لحظههای ساده زندگی میپردازد.
خلاصه داستان: الکساندر یازدهساله همراه با خانوادهاش برای یک تعطیلات رویایی به مکزیکو سیتی میرود. اما همهچیز از همان ابتدا خراب پیش میرود: پروازشان تأخیر دارد، چمدانها گم میشوند و یک بت کوچک نفرینشده که الکساندر در بازار محلی پیدا میکند، به نظر میرسد که بدشانسی را به دنبال خود میکشد. در طول سفر، هر اتفاقی که میافتد بدتر از قبلی است و خانواده را وارد یک ماجراجویی غیرمنتظره میکند. اما همین اتفاقات به ظاهر فاجعهبار، فرصتی میشود تا اعضای خانواده بیشتر به هم نزدیک شوند و الکساندر یاد بگیرد که گاهی بدترین روزها بهترین خاطرات را میسازند. فیلم با ترکیبی از طنز موقعیت و لحظات احساسی، روایتگر یک سفر پرماجراست که در آن هیچچیز طبق برنامه پیش نمیرود، اما در نهایت به یک تجربه فراموشنشدنی تبدیل میشود.
خلاصه داستان: پس از یک تراژدی خانوادگی، چاک ویلسون امیدوار است همراه با همسرش ماریا و خواهر کوچکترش الیزابت، زندگی تازهای را در شهر اشلند فالز آغاز کند. اما خیلی زود متوجه میشود که این شهر گذشتهای تاریک دارد و روح زنی مرموز، ساکنان آن را به سمت خودکشی سوق میدهد. این فیلم ترسناک روانشناختی، روایتگر تلاش یک خانواده برای فرار از کابوسی است که ریشه در تاریخ خشن منطقه دارد.