خلاصه داستان: در دل زمستان سخت و بیامان مینهسوتا، یک زن ماهیگیر بیوه به نام مِی، در حالی که به تنهایی از میان برفهای سنگین عبور میکند، به طور اتفاقی شاهد ربودهشدن دختری نوجوان توسط یک غریبه مرموز میشود. او که کیلومترها از نزدیکترین شهر فاصله دارد و هیچ سرویس تلفنی در دسترس نیست، درمییابد که تنها امید آن دختر جوان، خودش است. مِی با وجود ترس و تردیدهایش، تصمیم میگیرد وارد یک بازی خطرناک تعقیب و گریز با آدمربا شود. او باید در دل کولاک، تمام مهارتهای بقای خود را به کار بگیرد و با استفاده از آگاهیاش از زمینهای خشن شمالی، پیش از آن که کار از کار بگذرد، دختر را نجات دهد.
خلاصه داستان: وقتی کشیش جوان، جود دوپلنتیسی، برای کمک به جفرسون ویکس، کشیش کاریزماتیک و آتشین مزاج، فرستاده میشود، مشخص است که اوضاع در کلیسا خوب نیست. پس از وقوع یک قتل ناگهانی و به ظاهر غیرممکن که شهر را به لرزه درآورده است، نبود یک مظنون مشخص، رئیس پلیس محلی، جرالدین اسکات، را بر آن میدارد تا با کارآگاه مشهور، بنوا بلانک، برای کشف رازی که با هیچ منطقی سازگار نیست، همکاری کند.
خلاصه داستان: آلفا، دختر سیزدهسالهای که با مشکلاتی دستوپنجه نرم میکند، با مادر مجردش زندگی میکند. دنیای آنها از روزی فرو میریزد که او با یک خالکوبی روی بازویش از مدرسه به خانه برمیگردد.
خلاصه داستان: اگنس، زن جوانی که در گذشته مورد آزار جنسی قرار گرفته، تلاش میکند زندگی عادیای را ادامه دهد، اما زخمهای روحی او هنوز التیام نیافتهاند. وقتی دوست صمیمیاش در آستانه یک اتفاق مهم به ملاقاتش میآید، اگنس به تدریج درمییابد که چقدر در خاطرات تلخ گذشته گیر کرده است. این دیدار او را به چالش میکشد تا با احساسات سرکوبشدهاش روبرو شود و راهی برای رهایی از این چرخه پیدا کند. فیلم با نگاهی ظریف و انسانی، روند دشوار بهبودی و معنای واقعی دوستی را در بستری از طنز تلخ به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: «در خون ما» داستان امیلی وایلند، فیلمسازی است که پس از سالها برای ساخت مستندی درباره زندگیاش با مادر جداافتادهاش ارتباط برقرار میکند. اما وقتی مادرش ناگهان ناپدید میشود، امیلی به همراه فیلمبردارش دنی، در جستجوی او در میان نشانههایی از اعتیادهای گذشتهاش، به سفری پر از رمز و راز میرود. این فیلم مرز بین مستند و دلهره را محو میکند و به کاوش در پیوندهای خانوادگی، هویت و آسیبهای نسلها میپردازد.
خلاصه داستان: خواهران نورا و اگنس پس از سالها دوری، دوباره با پدرشان گوستاو، کارگردان کاریزماتیکی که زمانی بسیار مشهور بوده، روبهرو میشوند. گوستاو به نورا، که بازیگر تئاتر است، نقشی در فیلمی پیشنهاد میکند که امیدوار است بازگشت دوبارهاش باشد. اما زمانی که نورا پیشنهاد را رد میکند، خیلی زود میفهمد پدرش همان نقش را به یک ستاره جوان و مشتاق هالیوود داده است. این اتفاق، تنشهای قدیمی خانوادگی را دوباره زنده میکند و هر یک از شخصیتها را با پرسشهایی درباره عشق، هنر و وفاداری روبهرو میسازد.