خلاصه داستان: لوکاس فراست، مردی درستکار که در خانوادهای جنایتکار بزرگ شده و تنها میراثش خشونت است، سعی میکند زندگی خودش را با نامزدش، اما، بسازد. او ناگهان به کسب و کار خانوادگی که از آن متنفر است، کشیده میشود، زمانی که پسرعمویش، الی، مرتکب یک سرقت مسلحانه در یک قراضهفروشی محلی میشود و جان یک بیگناه در این درگیری گرفتار میشود.
خلاصه داستان: پس از قتل وحشیانه همسرش، افسر پلیس بزرگراه کانزاس به نام هاروی (شان راجرز) تصمیم میگیرد شخصاً قاتل را پیدا کند. او با کمک همکارانش وارد پروندهای پیچیده میشود که به قاتل زنجیرهای سادیسمی ختم میشود. هرچه بیشتر پیش میرود، رازهای تاریکتری آشکار میشود و هاروی باید با دیوهای درونی خود مبارزه کند. این فیلم یک تریلر روانشناختی است که مرز بین واقعیت و توهم را محو میکند و بیننده را تا پایان در تعلیق نگه میدارد.
خلاصه داستان: ماری، دختری شیطان و کنجکاو، در تعطیلات تابستانی نزد عمهاش در روستایی دورافتاده زندگی میکند. او روزی یک گل عجیب و اسرارآمیز به نام «گل جادوگر» پیدا میکند که هر هفت سال یک بار شکوفا میشود. ماری با لمس این گل، قدرتهای جادویی به دست میآورد و میتواند بر یک جاروی پرنده سوار شود. او به طور اتفاقی به مدرسهای مخفی برای جادوگران به نام «اندور کالج» راه پیدا میکند. آنجا متوجه میشود که مدرسه رازهای تاریکی را پنهان کرده و از قدرت این گل برای مقاصد خطرناکی استفاده میشود. ماری باید با کمک دوستان جدیدش و یک گربه سیاه، حقیقت را کشف کند و با شجاعت با نیروهای شرور مبارزه کند. این ماجراجویی به او میآموزد که شجاعت و دوستی چه قدرتی میتوانند داشته باشند.
خلاصه داستان: در اوایل دهه ۱۹۷۰، خلافکار خردهپایی به نام کالی ناخواسته با گروهی از تبهکاران دنیای زیرزمینی درگیر میشود و زنجیرهای از اتفاقات را رقم میزند که از کنترل او خارج است. اکنون سرنوشت او و اطرافیانش در مسیری پرخطر و غیرقابلپیشبینی قرار گرفته است؛ اما آیا تقدیر اجازه خواهد داد همهچیز آنگونه که میخواهند پیش برود؟
خلاصه داستان: مردی عادی پس از آنکه سیستم قضایی در برابر مجرمان ناتوان میماند، تصمیم میگیرد خودش عدالت را اجرا کند و به شکار مجرمان بپردازد. اقدامات خودسرانه و عدالتخواهانهاش او را به ستارهای در شبکههای اجتماعی تبدیل میکند، اما همزمان او را در تقابل با رئیس پلیس محلی قرار میدهد. در حالی که دنبالکنندگانش او را قهرمان مینامند، مرز میان عدالت و قانونشکنی برایش مبهم میشود و او باید تصمیم بگیرد که تا کجا پیش خواهد رفت.
خلاصه داستان: نولان، یک پدر جوان و عکاس، پس از مرگ همسرش در یک سانحه رانندگی، حافظه خود را از دست میدهد. او برای بازگشت به زندگی عادی، تحت یک روش درمانی آزمایشی با فناوری جعبه سیاه قرار میگیرد. اما با هر بار استفاده از این دستگاه، خاطراتی عجیب و وحشتناک از گذشتهای که نمیشناسد به او هجوم میآورند. او به تدریج متوجه میشود که جعبه سیاه تنها ابزاری برای بازیابی حافظه نیست، بلکه دروازهای به سوی یک حقیقت تاریک و ترسناک است که هویت او را به چالش میکشد. نولان باید میان واقعیت و توهم، و گذشته و حال، راهی برای نجات خود و دخترش پیدا کند.