خلاصه داستان: چهار دختر نوجوان، هرکدام در دورهای از یک قرن گذشته، سالهای نوجوانی خود را در یک خانهٔ روستایی مشترک میگذرانند. با وجود فاصلهٔ چند دههای میان آنها، پژواکهایی از زندگیشان آشکار میشود: خواستهها و رنجهایشان، رازها و حقیقتها، و مواجهه با نگاهِ دیگری و نگاهِ سرکش و پاسخگوی خودشان.
خلاصه داستان: در شب کریسمس، بیلی کوچک شاهد قتل وحشیانه پدر و مادرش توسط مردی است که لباس بابانوئل به تن دارد. این حادثه هولناک، زخمی عمیق بر روان او مینشاند و او را به فردی آشفته و خشمگین تبدیل میکند. سالها بعد، بیلی که در یک پرورشگاه بزرگ شده، در یک فروشگاه اسباببازیفروشی مشغول به کار میشود. با نزدیک شدن کریسمس و اجبار به پوشیدن لباس بابانوئل، خاطرات دردناک او بیدار میشوند و او به یک قاتل زنجیرهای بیرحم تبدیل میگردد که در شبهای کریسمس به وحشتافکنی میپردازد. فیلم «شب خاموش، شب مرگبار» با فضاسازی تاریک و تعلیقآمیز، به بررسی آسیبهای روحی و روانی و تأثیر ترومای کودکی بر شخصیت انسان میپردازد و یکی از آثار بحثبرانگیز ژانر اسلشر در دهه هشتاد میلادی به شمار میرود.
خلاصه داستان: اگنس، زنی با تواناییهای درمانگرانه، و ویل، مردی جوان و مشتاق نویسندگی، در روستایی در قرن شانزدهم انگلستان زندگی عاشقانهای را آغاز میکنند. آنها صاحب فرزندانی میشوند، اما مرگ غمانگیز پسرشان همنت بر اثر طاعون، زندگی آنها را زیر و رو میکند. این فقدان عمیق، ویل را به خلق یکی از ماندگارترین نمایشنامههای تاریخ ادبیات، هملت، وامیدارد. فیلم همنت روایتی احساسی از عشق، سوگ و قدرت هنر در مواجهه با تراژدی است.
خلاصه داستان: جهانگیر گلستانه، داستاننویس جوانی است که با همسرش رعنا و پسر ششسالهشان نیما زندگی میکند. او سه کتاب منتشر کرده اما هیچکدام موفقیت مالی چندانی به همراه نداشته است. خانواده در خانهای اجارهای متعلق به دوست قدیمی جهانگیر سکونت دارند و اجاره کمی میپردازند. روزی آن دوست تماس میگیرد و اعلام میکند که قصد دارد در خانه خود ساکن شود. این خبر آرامش زندگی جهانگیر را بر هم میزند و او را با چالشهای تازهای روبهرو میکند. او در تلاش برای یافتن راهحل، با مسائل پیچیدهای از جمله فشارهای مالی و روابط انسانی دستوپنجه نرم میکند. فیلم به بازتاب زندگی قشر متوسط جامعه و دغدغههای آنان میپردازد.
خلاصه داستان: جیمی لانگ، فیلمسازی بیکار، پس از دریافت یک رشته اخبار ناگوار، در اقدامی ناامیدانه ادعا میکند که توسط موجودات فضایی ربوده شده است. او که از بازگشت احتمالی آنها هراس دارد، با دوست قدیمیاش استیگز تماس میگیرد تا برای رویارویی با این تهدید تخیلی آماده شود. این دو در حالی که سعی میکنند خود را برای یک جنگ احتمالی آماده کنند، با موقعیتهای عجیب و طنزآمیز مواجه میشوند و مرز میان واقعیت و توهم برایشان محو میگردد.
خلاصه داستان: در سال ۱۹۷۷، مارسلو، معلم فناوری، همزمان با کارناوال از سائو پائولو به رسیفی نقل مکان میکند تا از گذشتهٔ خشونتبارش فرار کند و زندگی تازهای را آغاز کند. اما شهر را غرق در آشوب مییابد و همسایههایش کمکم شروع به زیر نظر گرفتن او میکنند.