خلاصه داستان: پنج دوست که در مرز آمریکا و مکزیک مشغول خرید هستند، با آدمکشهای سیکاریو مواجه میشوند. در جریان این درگیری ناگهانی، هدف اصلی مهاجمان مشخص میشود: مورسیلاگوس، مردی مرموز که در میان جمعیت حضور دارد. آنها برای زنده ماندن باید از میان خشونت و تعقیبهای مرگبار بگریزند و در عین حال پرده از راز این حمله بردارند.
خلاصه داستان: در منطقهای دورافتاده و وحشی، گروهی از دوستان پس از تصادف با یک زن ناشناس و کشتن تصادفی او، به یک کیف پر از پول برمیخورند. آنها برای تصاحب پول، تصمیم میگیرند جسد را مخفی کنند. اما این تصمیم آنها را گرفتار مشکلی بسیار بزرگتر میکند، زمانی که صاحب مرموز کیف به دنبالشان میآید.
خلاصه داستان: سه دوست تصمیم میگیرند آخر هفتهای طولانی را در کلبهای دورافتاده، در اعماق جنگلهای سوئد، به شکار بپردازند. اما یک روز، تمام حیوانات بدون هیچ ردی ناپدید میشوند و جنگل به طرز وحشتناکی ساکت میشود. با این حال، آنها که شیفته شکار هستند، تصمیم میگیرند به هر شکل ممکن شکار را ادامه دهند...
خلاصه داستان: تعطیلات به فاجعه تبدیل میشود زمانی که کایل فارغالتحصیل هیوستون و دوستانش پس از سقوط هواپیما در باتلاقهای بایو لوئیزیانا زنده میمانند، تنها برای کشف این که چیزی بسیار خطرناکتر در آبهای کم عمق در کمین است.
خلاصه داستان: موفاسا، توله شیری که از خانوادهاش جدا مانده و تنهاست، در مسیر زندگی با شیر جوانی به نام تاکا، وارث یک خاندان سلطنتی، آشنا میشود. این ملاقات تصادفی، آغازگر سفری پرماجرا برای گروهی از طردشدگان است که در جستجوی مقصد و سرنوشتی تازه، با خطرات طبیعت و رقابتهای درونی روبهرو میشوند. داستان از زبان رافیکی، در قالب یک روایت خاطرهگونه برای فرزندان سیمبا بازگو میشود. رابطهٔ میان موفاسا و تاکا که بعدها به اسکار معروف میشود، دستخوش چالشهای دوستی، اعتماد و خیانت میگردد. آنها در این مسیر، معنای واقعی خانواده و رهبری را کشف میکنند و سرنوشت سرزمینهای دور را رقم میزنند.
خلاصه داستان: زمان آن فرا رسیده است که بنجامین جوان و خوشسیما، همسر آیندهاش را بیابد. هنگامی که پرترهای از شاهزاده کارولینای زیبا به او نشان داده میشود، چنان مجذوب او میشود که در پاسخ، پرتره خود را برایش میفرستد. اما کارولینا، شاهزادهای لوس و مغرور، بهخودخواهی او را رد میکند. پادشاه بنجامین تصمیم میگیرد قلب او را به دست آورد و با تغییر چهره به عنوان یک باغبان، موفق میشود در قصر او مشغول به کار شود. او درمییابد که کارولینا روزگاری دختری مهربان و شاد بوده است. با کمک موسیقی و گلها، کمکم قلب شاهزاده را نرم میکند و او نیز به او دل میبازد. اما هنگامی که مشاوران کارولینا، که خواهان حفظ قدرت خود هستند، شاهزادهای ضعیف را برای ازدواج او در نظر میگیرند، کارولینا و بنجامین با شتاب از قصر میگریزند. موانع بسیاری در مسیر فرارشان آنها را به یکدیگر نزدیکتر میکند. اما در نهایت، بنجامین باید حقیقت را فاش کند—و با این حال، عشق و خوشبختی بر همهچیز چیره خواهد شد.