خلاصه داستان: در بحبوحه جنگ ایران و عراق، علی، سرباز جوان ایرانی، به اسارت نیروهای عراقی در میآید. گروهی از پاسداران به فرماندهی احمد، با نقشهای حسابشده و با لباس مبدل به پایگاه عراقیها نفوذ کرده و علی را از چنگال دشمن نجات میدهند. پس از این ماجرای پرمخاطره، علی و احمد به تهران بازمیگردند و مأمور گشت امنیت شهری میشوند. آنها در خیابانهای پایتخت با چالشهای تازهای روبهرو میشوند؛ از برخورد با فرصتطلبان جنگی گرفته تا ناهنجاریهای اجتماعی و اخلاقی. این مأموریتها، وفاداری و اعتقادات آنها را به آزمون میکشد و رازهایی از گذشته را بر ملا میسازد. «پرچمدار» روایتی از تعهد، ایثار و تلاش برای حفظ ارزشها در سالهای پرالتهاب پس از جنگ است.
خلاصه داستان: دختری جوان از دوران کودکی با شری روبهرو بوده که همواره او را تعقیب کرده است. این شر بر این باور است که دختر باید تحت سلطه او باشد و هیچکس حق نزدیک شدن به او را ندارد. در این مسیر، والدین دختر و حتی تمام عاشقان او به قتل رسیدهاند. سرانجام، دختر برای رهایی از سلطه این شر، تصمیم میگیرد با خودکشی به زندگی خود پایان دهد.
خلاصه داستان: مزرعه پدری روایتگر سفر نویسندهای به نام محمود به همراه خانوادهاش به شهر دزفول است؛ سفری که به دلیل دعوت یک تشکل دانشجویی برای بررسی آخرین رمانش با همین عنوان صورت میگیرد. محمود که رابطهای عمیق و صمیمی با همسر و فرزندانش دارد، در میانه این نشست با اتفاقاتی روبهرو میشود که مرزهای ذهنی و خانوادگی او را به چالش میکشد. فیلم در بستر یک موقعیت به ظاهر ساده، به مفاهیمی چون هویت، خاطره و پیوندهای عاطفی میپردازد و با نگاهی انسانی، لایههای پنهان شخصیتها را آشکار میسازد. رسول ملاقلیپور در این اثر، فضایی صمیمی و در عین حال تأملبرانگیز خلق کرده است.
خلاصه داستان: داستان دو دوست که با خواندن کتابی اسرارآمیز وارد دنیای شیاطین میشوند؛ کتابی که شیطان واقعی را احضار میکند و حوادث وحشتناکی رخ میدهد. آنها درگیر نیروهای ماورایی میشوند و باید با عواقب بازیهای خطرناکشان روبهرو شوند. این فیلم ترسناک ترکی، فضایی تاریک و پرتعلیق دارد.
خلاصه داستان: در عروسی یکی از اهالی روستا با ساجد آشنا شدم؛ مهندس عمرانی که تجربه هر کاری را داشت. جمعآوری علوفه برای دام، خرماچینی، مکانیکی و هر کاری جز تخصص اصلیاش. ساجد میگفت: "میدونی اینجا دخترها فردای عروسیشون، سی مثقال طلایی که به عنوان مهریه گرفتن رو به شوهرشون میدن تا باهاش یه نیسان بخره و بزنه به دل کوه؟" چون اینجا شغل دیگری هم هست که خطرناک است، ولی در عوض پولش نقدی است. اتفاقاً ساجد این روزها وضع مالی خوبی ندارد و تصمیم گرفته بعد از مدتها دوباره به این کار برگردد. از او خواستم که اجازه دهد این بار من هم همراهش باشم.
خلاصه داستان: این روایت زندگی نخستین زنی است که پس از آزادسازی خرمشهر، قدم به خاک این شهر نهاد. مرحومه زهرا محمودی به یاد میآورد که چگونه در روزهای ابتدایی جنگ، اشتیاق فراوانی برای رفتن به خط مقدم جبهه داشت. او اشاره میکند که در آن زمان به مجلسی رفت و درخواست خود را برای حضور در جبهه اعلام کرد. ایشان در اینباره میگوید: «بار اول که به اهواز رفتم، فرمانده سپاه از من پرسید چرا به جبهه آمدهام و من در جواب گفتم که آمدهام تا با رزمندگان صحبت کنم، به آنها کمک کنم و روحیهشان را تقویت کنم.»