خلاصه داستان: توبی گریزونی، کارگردان جوان و ناامیدی که در اسپانیا مشغول ساخت یک تیزر تبلیغاتی است، به طور اتفاقی با خاویر، کفشساز پیری آشنا میشود که سالها پیش در فیلم دانشجویی توبی نقش سانچو پانزا را بازی کرده بود. خاویر اکنون خود را سانچو پانزای واقعی میپندارد و توبی را دن کیشوت مینامد. این دیدار، توبی را به سفری سوررئال و پر از ماجراهای عجیب میکشاند که در آن مرز میان واقعیت و خیال کمرنگ میشود. او در این مسیر با شخصیتهای گوناگونی از جمله یک زن مرموز و یک نجیبزاده قدرتمند روبرو میشود و باید با گذشته خود و پیامدهای فیلمی که سالها پیش ساخته بود، روبرو شود.
خلاصه داستان: همسر جوان لرد وان کتن که از شهری دور آمده است و به تازگی با او ازدواج کرده است، قصد دارد منزلگاه خانوادگی همسرش، قصری در صخرهای در شمال ایتالیا که شرایط زندگی در آن دشوار است، را به خانهای دلنشین برای زندگی خود تبدیل کند. اما او به زودی با چالشهایی روبهرو میشود: محیط خشن و سرد، همسرش که مردی سختگیر و بیاحساس است، و رازهایی که در دل دیوارهای این قصر نهفته است. او در تلاش برای یافتن جایگاه خود در این دنیای بیگانه، با مرد جوانی آشنا میشود که احساسات تازهای را در او برمیانگیزد. این آشنایی، او را در مسیری از عشق، خیانت و رهایی قرار میدهد و او باید میان وفاداری به همسر و پیروی از قلب خود یکی را انتخاب کند.