خلاصه داستان: مارتی ماوزر، جوان جاهطلبی که هیچکس رویایش را جدی نمیگیرد، در پی رسیدن به عظمت و بزرگی با چالشهای فراوانی دست و پنجه نرم میکند. او از یک قمارباز به یک قهرمان تنیس روی میز تبدیل میشود؛ سفری که از شرطبندی در منهتن آغاز میشود و او را به مسیر پرفرازونشیب قهرمانی میکشاند. مارتی در تلاش برای اثبات خود به دنیا، با موانع متعددی روبهرو میشود و باید میان عشق، جاهطلبی و خطرات این مسیر، راهی تازه بیابد. این روایت درباره جستوجوی هویت، پشتکار و معنای موفقیت در دنیایی بیرحم است که در آن هیچچیز رایگان به دست نمیآید. جاش سفدی با نگاهی تیزبینانه، داستانی پرانرژی و دراماتیک را خلق کرده که در آن شخصیتها در لبه تیغ حرکت میکنند.
خلاصه داستان: وقتی یک قارچ بسیار خطرناک از یک آزمایشگاه محرمانه فرار میکند، یک مأمور سابق مبارزه با بیوتروریسم دوباره به میدان فراخوانده میشود. او همراه با دو کارمند جوان باید با تهدیدی نامرئی و خارج از کنترل روبهرو شود.
خلاصه داستان: در شهر کوچک و آرام اومرو در ویسکانسین، نقشهی یک سرقت از بانک محلی به شکست میانجامد و بانک را در محاصرهی یک تبهکار مسلح و بیرحم قرار میدهد. او که راه فرار را بسته میبیند، گروگانها را یکییکی تهدید میکند و هر کسی را که جلویش بایستد از پای درمیآورد. مردم شهر که سالها در صلح و صفا زندگی کردهاند، حالا باید شجاعت به خرج دهند و با کمک یکدیگر جلوی جنون او را بگیرند. در این میان، یک کارمند سادهی بانک و یک پلیس بازنشسته، نقشهای جسورانه میچینند تا بدون خونریزی بیشتر، گروگانها را نجات دهند و آرامش را به شهر بازگردانند. اما تبهکار که از هر حرکت آنها آگاه میشود، بازی را پیچیدهتر میکند و تنش هر لحظه بیشتر میشود.
خلاصه داستان: دو همکار در یک جزیره متروکه گیر میافتند، تنها بازماندگان یک سقوط هواپیما. در این جزیره، آنها باید بر غم و اندوه گذشته غلبه کنند و برای زنده ماندن با هم تلاش کنند، اما در نهایت، زنده ماندن در این جزیره، نبردی از اراده و هوش است.
خلاصه داستان: ارسل، دزد دریایی سابق که سالها پیش از آن زندگی فرار کرده و در جزیرهای دورافتاده با خانوادهاش آرامش یافته، ناگهان با بازگشت کاپیتان سابق و انتقامجوی خود مواجه میشود. او که فکر میکرد گذشتهاش برای همیشه دفن شده، حالا باید برای نجات عزیزانش از محاصرهای بیرحمانه، دوباره به استعدادهای مرگبارش روی آورد. اما هر قدم او در این مسیر، او را به حقیقتی تیرهتر و پیچیدهتر از آنچه تصور میکرد نزدیک میکند؛ جایی که نهتنها جان خانوادهاش، بلکه معنی بخشش و رستگاری نیز در گرو تصمیمهای اوست.
خلاصه داستان: در شیکاگوی دهه ۱۹۳۰، فرانکنشتاین به دانشمند پیشگامی به نام دکتر افرونیوس روی میآورد تا همراهی برای او خلق کند. آن دو با زنده کردن زن جوانی که به قتل رسیده، «عروس» را میآفرینند. اما این موجود تازهآفریده، بهزودی پیوندهای عاطفی و هویتی پیچیدهای را رقم میزند و روایت را به سفری غیرمنتظره از عشق، هویت و انسانیت تبدیل میکند. فیلمی با حالوهوای گوتیک و مدرن به کارگردانی مگی جیلنهال.