خلاصه داستان: در شب جمعه سیاه، گروهی از کارمندان یک فروشگاه اسباببازی در شهری کوچک برای شیفت شبانه آماده میشوند. اما با شروع طوفانی از خریداران، آنها متوجه میشوند که جمعیت به موجوداتی خشمگین و آلوده به یک انگل مرموز تبدیل شدهاند. این کارمندان که شامل مدیر فروشگاه، یک فروشنده تازهکار و یک نگهبان امنیتی هستند، مجبور میشوند برای بقا در برابر این تهدید وحشتناک متحد شوند. درگیریهای داخلی و اختلافات شخصی کنار گذاشته میشود تا آنها بتوانند از فروشگاه فرار کنند و جلوی گسترش عفونت را بگیرند. این فیلم ترکیبی از ترس و کمدی سیاه است که در فضایی بسته و پرتنش روایت میشود.
خلاصه داستان: تریپ یک الف غیرمتعارف است که در کارگاه بابانوئل به جای ساختن اسباببازی، سلاحهای عجیب و غریب میسازد. او به دلیل ناتوانی در انجام وظایف معمولش، از قطب شمال فرستاده میشود تا در دنیای انسانها هدف واقعی خود را پیدا کند. در این مسیر، با الیا، پسری خجالتی و منزوی که مدام توسط قلدرهای مدرسه اذیت میشود، آشنا میشود. این دو که هر دو احساس میکنند در جای خود نیستند، با یکدیگر دوست میشوند و سفری پر از ماجراجویی را آغاز میکنند. تریپ با استفاده از اختراعات عجیبش به الیا کمک میکند تا اعتماد به نفس پیدا کند و در مقابل قلدرها بایستد. در مقابل، الیا به تریپ میآموزد که دوستی و مهربانی ارزشمندتر از هر سلاحی است. این دو با هم یاد میگیرند که تفاوتهایشان میتواند نقطه قوت آنها باشد و در نهایت، معنای واقعی کریسمس را کشف میکنند.
خلاصه داستان: لینکلن لود، پسر یازدهساله خانواده لود، به همراه پدر و مادر و ده خواهرش برای یک تعطیلات فراموشنشدنی راهی اسکاتلند میشود. در این سفر، خانواده لود متوجه میشود که ریشههای سلطنتی دارد و لینکلن وارث یک قلعه باستانی است. اما این کشف بزرگ با چالشهایی همراه است؛ یک خویشاوند حریص به نام موریس تلاش میکند تا با نقشهای شیطانی، میراث خانواده را از آن خود کند. لینکلن و خواهرانش باید با همکاری یکدیگر، از قلعه و نام خانوادگی خود محافظت کنند. این ماجراجویی پر از خنده، موسیقی و لحظات احساسی است که اهمیت خانواده و اتحاد را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: مردی به دست یک زن تبهکار کشته میشود و دو غریبه به اشتباه به جرم قتل بازداشت میشوند. یکی از آنها نابیناست و صحنه را ندیده، دیگری ناشنواست و فقط تصویر را دیده است. آنها تنها یک روز فرصت دارند تا با کمک یکدیگر از این مهلکه جان سالم به در ببرند و بیگناهی خود را ثابت کنند.
خلاصه داستان: مردی ساکن یک شهر کوچک عاشق زیباترین دختر شهر میشود. او میخواهد روزی با او ازدواج کند زیرا ازدواج با او میتواند موقعیت اجتماعی او را بالا ببرد.
خلاصه داستان: آجای دیکشیت، معلم تاریخ در یک شهر کوچک هند، آرزوی بهبود موقعیت اجتماعی خود را دارد. او عاشق نیشا، زیباترین دختر شهر، میشود و با وجود مخالفتها، با او ازدواج میکند. اما زندگی مشترک آنها با چالشهایی همراه است. آجای برای جبران اشتباهاتش، سفری به اروپا ترتیب میدهد تا درسهای تاریخ را از نزدیک لمس کند. این سفر، دیدگاه آنها را نسبت به عشق، زندگی و جنگ تغییر میدهد.