خلاصه داستان: در بمبئی، یک قاتل زنجیرهای خطرناک به نام کارل بوجراج که سالها پیش توسط بازرس زنده دستگیر شده بود، بهطرز مرموزی از زندان فرار میکند و دوباره در شهر ظاهر میشود. بازرس زنده که اکنون با خاطرات تلخ و فشارهای روحی دستوپنجه نرم میکند، تصمیم میگیرد برای پایان دادن به این کابوس، یک بار دیگر به میدان بیاید. او با کمک همکارانش و با استفاده از تجربههای گذشته، وارد یک بازی مرگبار و نفسگیر با قاتل میشود. هرچه پرونده پیش میرود، رازهای تازهای از گذشتههای دور برملا میشود و بازرس زنده درمییابد که این فرار فقط یک اتفاق ساده نبوده، بلکه بخشی از یک نقشه پیچیده است. تعقیب و گریز در کوچهپسکوچههای بمبئی، او را به مرز جنون و ناامیدی میکشاند، اما عزم او برای عدالت، او را در مسیری خطرناک نگه میدارد.
خلاصه داستان: پس از یک دهه غیبت از دنیای تبهکاران بمبئی، رئیس مافیا، اوجاس گامبیر، دوباره ظاهر میشود — هراسانگیز، شکستناپذیر، و با هدفی واحد: بازپسگیری امپراتوریاش و انتقام از ستمگر کنونی، اومی بهاو. با فروپاشی وفاداریها و تغییر اتحادها، او.جی. آتشی تازه در جنگی خونین میان باندهای جنایت میافروزد و همزمان با دشمنان بیرونی و خیانتهای مدفون گذشته روبهرو میشود.
خلاصه داستان: در تاریخ ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۵، مردی با یک چتر سیاه در ساعت ۳:۳۸ بامداد وارد خانهای در شمارهٔ ۸۱۸ خیابان هیلتاپ شد و دست به قتل دو نفر زد. تحقیقات بعدی ثابت کرد که بعضی قتلها بهتر است هرگز حل نشوند. این رویداد مرموز، سرآغاز روایتی تاریک و معمایی است که در آن حقیقت در لایههایی از ابهام و راز پیچیده شده است. فیلم «مردی با چتر سیاه» داستان تلاش برای کشف هویت این مرد و انگیزههای اوست؛ کاوشی در تاریکیهای روح انسانی و عواقب پنهان کاری که نباید فاش میشد.
خلاصه داستان: پارکر، یک دزد حرفهای و ماهر، پس از آزادی از زندان با پیشنهادی وسوسهانگیز روبهرو میشود: اجرای یک سرقت بزرگ و پیچیده. اما این مأموریت ساده نیست؛ او و گروهش باید سه ضلع قدرتمند و خطرناک را همزمان فریب دهند: یک دیکتاتور بیرحم در آمریکای جنوبی، مافیای قدرتمند نیویورک، و ثروتمندترین مرد جهان. پارکر که به تنهایی به هیچکس اعتماد ندارد، باید تیمی از متخصصان را دور هم جمع کند و نقشهای حسابشده برای نفوذ به این سه قطب قدرت طراحی کند. اما هرچه پیش میرود، مشخص میشود که این سرقت بسیار فراتر از یک دزدی معمولی است و رازهای پنهانی در دل آن نهفته است. پارکر باید میان اعتماد، خیانت و بقا یکی را انتخاب کند.
خلاصه داستان: سوفیا و دختر نوزادش، امیلی، مجبور میشوند برای محافظت از جان خود وارد برنامه حمایت از شاهدان شوند، پس از آنکه سوفیا علیه همسر سابقش، میسون، به خاطر جرایمش شهادت میدهد. اما میسون که از این شهادت خشمگین است، دست از جستجو برنمیدارد و سایه او بر زندگی جدید سوفیا سنگینی میکند. سوفیا باید با هویتی جدید و زندگیای پر از احتیاط، از خود و دخترش محافظت کند.
خلاصه داستان: هاچ منسل، مردی خانوادهدار و به ظاهر معمولی، زندگی آرامی را میگذراند، اما سرکوب خشم و استعدادهای پنهانش او را به فردی افسرده تبدیل کرده است. پس از یک سرقت در خانهاش که با بیعملی او همراه است، خشم فروخوردهاش شعلهور میشود و در یک اتوبوس شهری، با یک مشت درگیر میشود. این درگیری ساده، او را در مسیر انتقام از یک باند تبهکار روسی قرار میدهد و راز گذشتهاش را فاش میکند: هاچ یک مأمور سابقِ نیروهای ویژه است. حالا او باید از خانوادهاش در برابر تهدیدهای مرگبار محافظت کند و در عین حال با هویت واقعی خودش روبهرو شود.