خلاصه داستان: بریجت جونز حالا فیلمنامهنویسی موفق است و زندگی آرامی را با دو فرزندش میگذراند، اما دلش هنوز برای عشق میتپد. پس از سالها تنهایی، او با مرد جوانی به نام راکستر آشنا میشود که بیش از بیست سال از او کوچکتر است. این رابطه تازه، بریجت را در میان قضاوتهای اطرافیان، چالشهای مادری و خاطرات عشق از دست رفتهاش، مارک دارسی، قرار میدهد. او باید میان احساسات پرشور و مسئولیتهای زندگیاش تعادل برقرار کند و بفهمد که خوشبختی واقعی در هر سنی ممکن است.
خلاصه داستان: سولیمان، جوانی گمنام، در خیابانهای شلوغ پاریس با دوچرخه غذا تحویل میدهد و تلاش میکند از پس هزینههای زندگی برآید. او تنها دو روز تا مصاحبهٔ سرنوشتساز درخواست پناهندگیاش فرصت دارد؛ مصاحبهای که میتواند آیندهاش را برای همیشه تغییر دهد. اما این سؤالها ساده نیستند و سولیمان هنوز برای پاسخگویی آماده نیست. او باید میان شیفتهای طاقتفرسای کاری، داستان تلخ سفرش را مرور کند و خود را برای گفتن حقیقت آماده کند. در این میان، آشناییهای گذرا و مکالمات کوتاه با رهگذران و مهاجران دیگر، گوشههایی از زندگی پنهان او را روشن میکند. داستان سلیمان روایتی انسانی و بیپرده از تلاش برای بقا، امید و هویت در دنیایی است که هیچچیز در آن رایگان به دست نمیآید.
خلاصه داستان: در آسمان اتفاق عجیبی رخ میدهد. تنها یک زن جوان و چند نفر از دوستان منزویترش متوجه آن میشوند… اما آنها بیصدا هستند، چون اوضاع هر لحظه عجیبتر میشود — حتی در پایین، روی زمین، وضعیت بیش از پیش به چیزی تبدیل میشود که با نگرانی «عادی» نامیده میشود.
خلاصه داستان: دو تن از نامآورترین رؤسای مافیای سازمانیافته نیویورک، فرانک کاستلو و ویتو جنووزه، برای کنترل خیابانهای شهر با یکدیگر رقابت میکنند. این دو که زمانی بهترین دوستان یکدیگر بودند، حالا بر اثر حسادتهای کوچک و خیانتهای پیاپی، در مسیری مرگبار قرار گرفتهاند؛ مسیری که نهتنها مافیا، بلکه آینده آمریکا را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.
خلاصه داستان: پس از مرگ ناگهانی پدر خانواده، مادر و دختر درگیر رابطهای پرتنش و پر از سرزنش میشوند. مادر که از غم و انکار رنج میبرد، در اقدامی غیرمنتظره و مرموز، غریبهای را استخدام میکند تا با استفاده از روشهای غیرمتعارف، همسرش را از مرگ بازگرداند. اما این تصمیم، مرز میان واقعیت و خیال، عشق و وسواس را به چالش میکشد و رازهای تاریکی را از گذشته هر یک از اعضای خانواده آشکار میسازد. این آزمون وحشتناک، مادر و دختر را در برابر انتخابی دشوار قرار میدهد: تسلیم شدن در برابر سرنوشت یا به هم زدن نظم طبیعت. هرچه تلاشها برای احضار روح پدر بیشتر میشود، پرده از جنبههای ناشناختهای از شخصیتها برداشته میشود که پیش از این پنهان بود. داستان تسلیم، تلفیقی است از درام خانوادگی و عناصر ماورایی، که مخاطب را تا انتها با تعلیقی نفسگیر همراه میکند و پرسشهایی بنیادین درباره عشق، فقدان و مرزهای اخلاقی مطرح میسازد.
خلاصه داستان: مایا دختر جوانی است که زندگی آرامی دارد تا اینکه متوجه میشود پدرش سم، که سالها پیش فوت شده، در واقع یک جاسوس بوده است. او با کشف یک نامه رمزگذاریشده، وارد دنیایی از توطئههای بینالمللی میشود و درمییابد که پدرش دشمنان خطرناکی داشته است. حالا مایا باید با کمک همکاران سابق پدرش، از جمله یک مأمور بازنشسته، حقیقت را کشف کند و در عین حال از دست کسانی که به دنبال او هستند فرار کند. او در این مسیر مهارتهای جاسوسی را به سرعت یاد میگیرد و با هویت واقعی پدرش و رازهای پنهان خانوادهاش روبهرو میشود.