خلاصه داستان: اَلی براون، دختر ۱۶ سالهای که به فرزندخواندگی پذیرفته شده و به بیماری مرموزی مبتلاست، بهتدریج درمییابد که والدین ثروتمندش، که در صنعت زیستفناوری فعالیت میکنند، به دلایلی شوم و هولناک از خون او بهرهبرداری میکنند. او در مسیر کشف حقیقت، با رازهای تاریکی روبهرو میشود که هویت واقعی او و ماهیت بیماریاش را زیر سؤال میبرد. الی باید بین اعتماد به خانوادهای که او را بزرگ کرده و یافتن حقیقت، یکی را انتخاب کند. هر قدم او را به توطئهای بزرگتر نزدیک میکند.
خلاصه داستان: نیکول و سباستین که هنوز از غم از دست دادن دخترشان رنج میبرند، مالک مزرعهای دورافتاده در ونزوئلا میشوند؛ بیخبر از اینکه بهزودی با نیروهای تاریک و هولناکی روبهرو خواهند شد.
خلاصه داستان: مردی به نام پسر بزرگ خانواده، پس از سالها دوری، به روستای منگالپور بازمیگردد تا قصر قدیمیای را که از اجدادش به ارث برده، تحویل بگیرد. او قصد دارد مراسم عروسی خواهرش را در آنجا برگزار کند، اما خیلی زود با واقعیتهای وحشتناکی روبهرو میشود. اهالی روستا از این مکان میترسند و داستانهایی از ارواح خشمگین و نفرینهای قدیمی تعریف میکنند. پسر که در ابتدا این حرفها را خرافه میپندارد، با اتفاقات فراطبیعی عجیبی مواجه میشود که آرامش او را بر هم میزند. او در تلاش برای نجات خانواده و برگزاری مراسم عروسی، مجبور میشود رازهای تاریک این عمارت را کشف کند. در این مسیر، با راهنماییهای غیرمنتظره و نیز موانع ترسناکی روبهرو میشود که او را به گذشتهای پر از خشونت و انتقام میبرد. آیا او میتواند نفرین را باطل کند و خانوادهاش را از خطر نجات دهد؟
خلاصه داستان: داستان شاهرخ و مرتضی است که در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در یک زایشگاه به دنیا میآیند و سالها بعد در روزهای جنگ ایران و عراق و بمباران شهرها، به طور اتفاقی سر راه هم قرار میگیرند و وارد خانهای متروکه روبهروی همان زایشگاه میشوند. ورود آنها به این خانه و مواجهه با صاحبان قدیمی این خانه در دورههای تاریخی مختلف، سرآغاز ماجراهایی عجیب میشود که شاهرخ و مرتضی را درگیر حل آنها میسازد.
خلاصه داستان: پس از مرگ همسرش در یک سانحه رانندگی، رامونا (استلا کاهیها) با دو فرزندش در خانهای دورافتاده زندگی میکند و درگیر سوگ و مشکلات مالی است. روزی زنی مرموز با چهرهای نیمهپوشیده در حیاط خانه ظاهر میشود و با لحنی تهدیدآمیز جملهای درباره آینده مرگبارشان بر زبان میآورد. رامونا در ابتدا او را نادیده میگیرد، اما با تکرار حضور زن و نفوذ تدریجی او به خانه، درمییابد که این موجود با گذشتهای پنهان و نیرویی فراطبیعی مرتبط است. او برای محافظت از فرزندانش باید حقیقت را کشف کند و در مرز میان خیال، ذهن آسیبدیده و واقعیت تلخ، انتخابی مرگبار انجام دهد. دلهره و تعلیق در طول داستان تشدید میشود و رامونا در تلاش است تا با شناخت هویت واقعی زن، راز وحشتآفرین او را بگشاید.
خلاصه داستان: پس از ۳۷ سال، آب کانالهای آمستردام بار دیگر به رنگ خون درمیآید. تارا لی، کارآگاه جوان، مأمور رسیدگی به مجموعهای از جنایتهای هولناک میشود و برای پیشبرد تحقیقات از ویسر، کارآگاه بازنشستهای که سالها پیش قاتل زنجیرهای کانالها را دستگیر کرده بود، کمک میگیرد. آنها در جریان این پرونده با دشمنی روبهرو میشوند که به نظر میرسد تواناییهایی فراتر از حد معمول انسان دارد.