خلاصه داستان: در دهه ۱۹۵۰ میلادی، سه مأمور پلیس لس آنجلس با شخصیتها و روشهای کاملاً متفاوت درگیر پروندههای قتل و فساد میشوند. ادموند اکسلی جوان و ایدهآلیست، جک وینسنز فرصتطلب و وندل باد وایت خشن، هر یک به دنبال عدالت به شیوه خود هستند. اما با ورود به دنیای زیرزمینی جنایت و توطئه، پرده از شبکهای از فساد و رازهای پنهان در بدنه پلیس و سیاست شهر برداشته میشود.
خلاصه داستان: لیلا و رضا در یک مراسم شلهزردپزان با یکدیگر آشنا میشوند و پس از مدتی ازدواج میکنند. زندگی مشترک آنها سرشار از عشق و صمیمیت است، اما پس از چندی مشخص میشود که لیلا توانایی بچهدار شدن ندارد. این موضوع به تدریج رابطه آنها را تحت تأثیر قرار میدهد، به ویژه با اصرار مادر رضا برای ازدواج دوم پسرش. لیلا که خود را در برابر سنتهای خانوادگی و فشارهای اجتماعی میبیند، تصمیمی دشوار میگیرد و به ازدواج دوم رضا رضایت میدهد. این فیلم روایتی تأملبرانگیز از عشق، فداکاری و محدودیتهای فرهنگی در جامعه سنتی ایران است.
خلاصه داستان: در نخستین سالگرد ازدواج پرنسس اودت و شاهزاده درک، آتشسوزیهایی که ناکلز در دشتها به راه انداخته، جشن آنها را بر هم میزند. ارباب او، کلاویوس، قصد دارد جهان را تسخیر کند و برای اجرای نقشهاش باید گوی عظیمی را به دست آورد. کلاویوس، ملکه اوبرتا را میرباید و اودت و درک برای نجات او راهی مأموریتی خطرناک میشوند. در این مسیر، آنها با موجودات جادویی و موانع بسیاری روبهرو میشوند و باید بر ترسهای خود غلبه کنند تا عشق و شجاعت را به قلعه بازگردانند.
خلاصه داستان: در این انیمیشن ماجراجویانه، اودت و درک در حال برگزاری مراسم سالگرد ازدواج خود در قلعه کوهستانی هستند که ناگهان جادوگر شروری به نام زبالد ظاهر میشود. زبالد که از قدرت جادویی خود برای تسلط بر جهان استفاده میکند، نقشه میکشد تا اودت را بدزدد و از قدرت او برای رسیدن به اهداف شوم خود بهره ببرد. درک و دوستانش، از جمله بروملی و جغد باهوش، برای نجات اودت و جلوگیری از نقشههای زبالد وارد یک ماجراجویی پرمخاطره میشوند. آنها باید از قلعه کوهستانی فرار کنند و با موانع جادویی و موجودات عجیب روبرو شوند. در این مسیر، عشق و شجاعت درک و اودت بار دیگر آزمایش میشود و آنها یاد میگیرند که برای غلبه بر تاریکی، باید به یکدیگر اعتماد کنند.
خلاصه داستان: در سدههای میانه ژاپن، دهکدهای آرام در دل کوهستان با حمله یک گراز شیطانی روبهرو میشود. آشیتاکا، شاهزاده جوان قبیله، برای نجات مردمش با آن جانور درگیر میشود و در این نبرد، بازویش توسط طلسمی نفرینشده آلوده میگردد. او برای یافتن درمان، از دهکده تبعید و سرگردان میشود. در سفرش به غرب، با جنگلی مقدس روبهرو میشود که میان انسانها و خدایان طبیعت نزاعی خونین جریان دارد. او با سان، دختری که توسط گرگها بزرگ شده و با نام شاهدخت مونونوکه شناخته میشود، آشنا میشود و در میانه این کشمکش، به دنبال راهی برای آشتی و رهایی از نفرین میگردد. این سفر، او را به درک تازهای از زندگی و طبیعت میرساند.
خلاصه داستان: یاش و سورج دو دوست صمیمی هستند که پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، هر یک راه خود را میروند. یاش به امپراتوری مافیایی پدرش میپیوندد، در حالی که سورج به عنوان یک افسر پلیس خدمت میکند. سرنوشت آنها را بار دیگر در شرایطی دشوار و متضاد به هم میرساند.