خلاصه داستان: وقتی یکی از نقشههای هامدینگر به شکلی غیرمنتظره به هم میریزد، خانه یکی از بچهگربههای زبالهگرد ویران میشود و راکی مسئولیتی بزرگتر از توانش را بر عهده میگیرد. در حالی که این بچهگربه دردسرهای بیشتری از آنچه انتظار میرود به وجود میآورد، راکی یاد میگیرد که حتی قهرمانها هم گاهی به کمک دیگران نیاز دارند.
خلاصه داستان: گروهی از گردشگران جوان برای تجربهای متفاوت به باتلاقهای دورافتادهٔ لوئیزیانا سفر میکنند. اما ماجراجویی آنها به کابوسی مرگبار تبدیل میشود، وقتی با اسب آبی عظیمالجثهای روبهرو میشوند که از یک مرکز پرورش غیرمجاز فرار کرده و حالا قلمروی خود را در این آبهای تاریک و پیچیده ساخته است. این حیوان که زمانی اهلی بوده، حالا به موجودی وحشی و بیرحم تبدیل شده و هر غریبهای را بهعنوان تهدید میبیند. گردشگران که راه خود را گم کردهاند، باید برای زنده ماندن در باتلاق، با یکدیگر همکاری کنند و راهی برای فرار از این شکارچی بیامان بیابند. هر لحظه ممکن است آبهای آرام به صحنهٔ حملهای مرگبار تبدیل شوند و هیچکس نمیداند چه کسی زنده خواهد ماند.
خلاصه داستان: داستان درباره ساتیا و ویجی، زوجی است که درگیر فراز و نشیبهای رابطهشان هستند. وقتی ویجی، ساتیا را به خاطر تعللش در خواستگاری و ابراز رسمی عشقش مورد سؤال قرار میدهد، ساتیا تصمیم میگیرد مکانی خاص در ساحل پیدا کند تا عشقش را به زیباترین شکل ممکن به او اعتراف کند.
خلاصه داستان: فرنچ در پایان دوران محکومیت خود در زندان، با خبر مرگ پدرش مواجه میشود. او که از گذشته پرماجرا و خشونتبار خود فاصله گرفته بود، پس از آزادی به دنبال راهی برای تأمین هزینههای زندگی است. دوست قدیمیاش سو، او را به یک مجموعهدار بدهی معرفی میکند که به دنبال شریکی برای وصول مطالبات است. فرنچ که چارهای جز پذیرش این پیشنهاد ندارد، همراه با بو، یک وصولکننده باتجربه و خشن، وارد دنیای تبهکاران لسآنجلس میشود. در این مسیر، آنها با بدهکارانی روبهرو میشوند که هر کدام داستانی دارند و فرنچ درمییابد که کار او فقط گرفتن پول نیست؛ بلکه پایانی بر بدهکاریهای پنهان و خطرناک است.
خلاصه داستان: در زمستان سخت ۱۹۴۴، در بحبوحه نبرد بولج، گروهی از سربازان آمریکایی پس از یک درگیری شدید با نیروهای آلمانی، در پشت خطوط دشمن گرفتار میشوند. ستوان «لاکی» (با بازی تیلور جان اسمیت)، که در جریان نبرد زخمی شده، باید گروه کوچک خود را از میان جنگلهای پوشیده از برف و خاک آلمان اشغالی به سلامت به مواضع متفقین برساند. در این مسیر، او با سربازانی از اقشار و باورهای گوناگن روبهرو میشود که هرکدام انگیزهها و رازهای خود را دارند. «لاکی» در حالی که با درد و شک و تردید دستوپنجه نرم میکند، باید اعتماد سربازانش را جلب کند و آنها را در میان خطرات مرگبار، از کمینهای آلمانی و طوفانهای برفی عبور دهد. این فیلم روایتی تنشآلود از شجاعت، دوستی و بقا در یکی از سختترین نبردهای جنگ جهانی دوم است و سوالی اخلاقی را مطرح میکند: آیا میتوان در جهنم جنگ، انسانیت را حفظ کرد؟
خلاصه داستان: پس از مرگ همسرش، زنی برای یافتن آرامش به خانه خانواده همسرش پناه میبرد. اما وقتی اعضای این خانواده یکییکی به «ددایت»ها تبدیل میشوند، او درمییابد که پیمانهایی که در زمان زندگی بسته بود، حتی پس از مرگ نیز پابرجا میمانند.