خلاصه داستان: تس، زنی جوان، برای مصاحبه شغلی به دیترویت سفر میکند و متوجه میشود اقامتگاهش دوبار رزرو شده است. مردی غریبه به نام کیت در آنجا حضور دارد، اما به دلیل تاریکی و طوفان، تس مجبور میشود شب را با او بماند. صبح روز بعد، او نشانههایی از رازهای وحشتناک خانه پیدا میکند: دری مخفی در زیرزمین که به تونلهای تاریک و اتاقهایی با شواهد خشونت منتهی میشود. با تحقیق درباره تاریخچه محله، تس با گذشتهای جنایتکارانه روبرو میشود. همزمان، مردی به نام ایجی، که به تازگی خانهای در همان محله خریده، با بحرانهای شخصی دستوپنجه نرم میکند و به طور اتفاقی وارد ماجرا میشود. هر دو شخصیت به دنبال یافتن حقیقت، با موجودیتی وحشتناک روبرو میشوند که زندگیشان را به خطر میاندازد. در این میان، رازهای خانه و ارتباط آن با قربانیان قبلی فاش میشود و تس باید برای بقا بجنگد.
خلاصه داستان: بث که به عنوان تکنسین صدا در لسآنجلس کار میکند، برای دیدار خواهر بزرگترش الی و سه فرزندش به آپارتمان قدیمی و متروکه آنها میرود. الی به تنهایی و پس از جدایی از همسرش، زندگی سختی را برای تأمین مخارج بچهها میگذراند. در جریان یک زلزله، دیواری در پارکینگ ساختمان فرو میریزد و بث و دنی، پسر نوجوان الی، به گودالی در زیرزمین میافتند. آنها در آنجا کتابی باستانی و عجیب را پیدا میکنند که با وینیلهای ضبطشده از کشیشی همراه است. با پخش این نوارها، ارواح خبیثی بیدار میشوند و الی را تسخیر میکنند. بث باید برای نجات خواهرزادههایش و بقای خود، با این نیروی شیطانی در محاصره یک ساختمان در حال فروریختن مبارزه کند.
خلاصه داستان: ویرجینی، زنی تنها و ورشکسته، برای نجات مزرعهی خود از تباهی، به پرورش ملخهای خوراکی روی میآورد. اما این حشرهها که قرار بود نجاتدهندهی او باشند، بهتدریج به وسواسی تاریک تبدیل میشوند. او با این موجودات رابطهای عجیب و خطرناک برقرار میکند و مرز میان عقل و جنون کمرنگ میشود. در حالی که مزرعه رونق میگیرد، خشونت و هراس نیز در زندگی او ریشه میدواند. فیلم «هجوم ملخ ها» (The Swarm) ساختهی ژوست فیلیپو، دلهرهای روانشناختی را روایت میکند که در آن طبیعت، ابزار نجات و نابودی همزمان میشود. این اثر فرانسوی با بازی سلیان براهیم و ماری ناربون، تماشاگر را به سفری درونی و پرتنش میبرد.
خلاصه داستان: فیلم ماهی سیاه کوچولو در بستر تاریخی دهه شصت و مبارزات چریکی نیروهای چپ در شمال ایران و قیام آمل روایت میشود. داستان دربارهٔ زنی به نام شهرزاد، ملقب به ماهی سیاه کوچولو، است که پس از مرگ همسرش به جمع مبارزان میپیوندد تا انتقام بگیرد. او در مسیر مبارزه با دو شخصیت دیگر آشنا میشود و گفتگوهایی دربارهٔ ایدئولوژی، آرمانها و نقد تفکر چپ میان آنان شکل میگیرد. فیلم به بررسی هزینههای انسانی مبارزه، شکاف میان آرمان و واقعیت و سرنوشت زنانی میپردازد که در بستر تاریخ قربانی ایدهها میشوند. این اثر با نگاهی تاملبرانگیز، تنشهای فردی و جمعی را در فضایی پرالتهاب به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: هستی (سارا خوئینیها) پرستار جوانی است که در یکی از بیمارستانهای تهران مشغول به کار است. زندگی آرام او با ظهور موجودی ناشناخته و مرموز به کلی دگرگون میشود؛ موجودی که مدام او را زیر نظر دارد و مشکلاتی عجیب و گاه وحشتناک برایش رقم میزند. هستی در تلاش برای کشف هویت این نیروی پنهان و رهایی از چنگال آن، با کمک دوستانش از جمله یک همکار قدیمی (با بازی ایرج نوذری) وارد ماجرایی پیچیده و مهیج میشود. هرچه او به حقیقت نزدیکتر میشود، خطرات بیشتری زندگیاش را تهدید میکند و مرز میان واقعیت و توهم کمرنگتر میشود. در این مسیر، هستی باید با ترسهای درونی خود نیز روبرو شود و برای نجات جان خود و اطرافیانش تصمیمهای سرنوشتسازی بگیرد. اما آیا او میتواند از این آزمون دشوار سربلند بیرون بیاید؟
خلاصه داستان: آماندا و دخترش در یک مزرعه دورافتاده در آمریکا زندگی آرامی دارند. آنها از جامعه کناره گرفتهاند و با پرورش زنبورعسل روزگار میگذرانند. آرامش این زندگی ساده با رسیدن یک بسته از کره جنوبی به هم میریزد: خاکستر مادر آماندا که سالها پیش با او قطع رابطه کرده بود. با ورود این بسته، خاطرات تلخ و ترسهای قدیمی زنده میشوند و آماندا بهتدریج متوجه میشود که در حال تکرار الگوهای مادرش است. او که از تبدیل شدن به مادرش وحشت دارد، باید با گذشته و ریشههایش روبهرو شود. این تقابل با هویت و مادرانههای موروثی، او را به مرز جنون میکشاند. فیلم با فضاسازی مالیخولیایی و بازی درخشان ساندرا اوه، تجربهای روانشناختی و ترسناک خلق میکند که مرز بین واقعیت و توهم را محو میکند.