خلاصه داستان: خانوادهٔ ییلماز بهخاطر مشکلات مالی به خانهٔ مادربزرگ سعدت نقلمکان میکنند. اما خانهٔ قدیمی سعدت که آرامگاه همسرش نیز هست، تنها نیست؛ موجوداتی از بعدی دیگر در آن ساکناند و اجازه نمیدهند کسی جز سعدت در آنجا زندگی کند. این حضور شوم، آرامش خانواده را برهم میزند و رازهای تاریکی را آشکار میسازد.
خلاصه داستان: برترم پینکاس، دندانپزشکی بدخلق و مردمگریز در منهتن، پس از یک عمل جراحی کوتاه، ناگهان به توانایی غیرمنتظرهای دست مییابد: دیدن ارواح. ارواح سرگردانی که هرکدام خواستهای دارند و او را کلافه میکنند. در میان آنها، فرانک هرلیهی، روحی پرحرف و بیپرواست که برای رسیدن به همسر سابقش، گوئن، به برترم فشار میآورد. برترم که بهناچار وارد نقشهای عاشقانه میشود، بهتدریج با گوئن آشنا میشود و رابطهای غیرمنتظره شکل میگیرد. این ماجرا میان دنیای زندگان و مردگان، او را با چالشهای خندهدار و گاه تأملبرانگیزی روبهرو میکند و در نهایت، او را به درکی تازه از زندگی و عشق میرساند.
خلاصه داستان: شون تاکاهاتا، دانشآموز دبیرستانی، از زندگی یکنواخت و خستهکنندهاش به تنگ آمده و آرزوی تغییر دارد. ناگهان، زندگی او و همکلاسیهایش با شروع بازیهای مرگباری که از بازیهای کودکانه الهام گرفتهاند، دگرگون میشود. آنها باید در برابر موجودات ترسناکی مانند عروسک داروما و گربه خوششانسی بایستند و برای بقا رقابت کنند. این بازیها فقط یک آزمون بیرحمانهاند؛ آزمونی برای کشف حقیقت وجود انسان و معنای زندگی. شون و دوستانش باید راز این بازیها را کشف کنند، در حالی که هر لحظه ممکن است یکی از آنها قربانی شود. آنها با چالشهایی روبهرو میشوند که آنها را به مرز جنون میکشاند و مجبورشان میکند با ترسهای درونیشان روبهرو شوند. در این میان، پیوندهای دوستی و اعتماد به آزمایش گذاشته میشود و معنای واقعی شجاعت و ایثار آشکار میگردد. آیا آنها میتوانند از پس این بازیهای شیطانی برآیند و به زندگی عادی بازگردند؟
خلاصه داستان: پس از مرگ ناگهانی مادربزرگ دورافتادهاش، طوفان برفی رزاریو را در کنار جسد او محبوس میکند و در همین حال نیروهای فراطبیعی تاریک شروع به حمله به او میکنند.
خلاصه داستان: بریجت جونز حالا فیلمنامهنویسی موفق است و زندگی آرامی را با دو فرزندش میگذراند، اما دلش هنوز برای عشق میتپد. پس از سالها تنهایی، او با مرد جوانی به نام راکستر آشنا میشود که بیش از بیست سال از او کوچکتر است. این رابطه تازه، بریجت را در میان قضاوتهای اطرافیان، چالشهای مادری و خاطرات عشق از دست رفتهاش، مارک دارسی، قرار میدهد. او باید میان احساسات پرشور و مسئولیتهای زندگیاش تعادل برقرار کند و بفهمد که خوشبختی واقعی در هر سنی ممکن است.
خلاصه داستان: یک نابغهی جستوجوی گنج، تیمی را برای ماجراجوییای سرنوشتساز گرد هم میآورد. اما برای اینکه بتواند از پس تهدیدهایی که در هر قدم سر راهش قرار دارند برآید، به کسی نیاز دارد که حتی از خودش باهوشتر باشد: خواهر از او جداافتادهاش.