خلاصه داستان: لونگ وی، یک بادیگارد حرفهای، پس از مرگ همسرش برای یافتن درمانی برای دختر بیمارش به خارج از کشور سفر میکند. او در جستجوی کار، به عنوان تستکننده یک بازی واقعیت مجازی استخدام میشود و به تدریج درگیر دنیای پیچیده و خطرناک این فناوری میگردد. زندگی او با ورود به این دنیای مجازی دگرگون میشود و او باید میان واقعیت و توهم، مسیر نجات خانوادهاش را پیدا کند.
خلاصه داستان: الزا، شاهزادهی آرندل، با قدرت جادویی خود برف و یخ میآفریند، اما پس از یک حادثه در کودکی، از ترس آسیب به دیگران، خود را از خواهرش آنا و همه جدا میکند. در روز تاجگذاری، تنشها بالا میگیرد و الزا ناخواسته قدرت خود را آشکار میسازد و تابستان را به زمستانی ابدی تبدیل میکند. او میگریزد و آنا برای نجات پادشاهی و خواهرش، همراه با کریستوف، گوزنش سون و آدمبرفی بامزهای به نام اولاف، سفری پرماجرا را آغاز میکند. در این مسیر، آنا با رازهای گذشته و معنای عشق واقعی آشنا میشود.
خلاصه داستان: در قلب مونترال، محاکمهی لودویک شوالیه، قاتل زنجیرهای متهم به قتلهای وحشیانه، توجه رسانهها و افکار عمومی را به خود جلب کرده است. کلی-آن، مدل جوان و منزوی، با وسواسی عجیب در دادگاه حاضر میشود و به مرور با دنیای تاریک این پرونده درگیر میشود. او که به دنبال ویدئوی گمشدهای از آخرین قربانی است، وارد مسیری میشود که مرز میان واقعیت و توهم را محو میکند. آیا او شاهد بیطرف است یا نقشی پنهان در این ماجرا دارد؟
خلاصه داستان: در این انیمیشن کوتاه، شخصیتهای محبوب دیزنی برای شرکت در جشن سالگرد دیزنی پلاس به بار موئه میآیند. در حالی که مالفیسنت به عنوان دربان، لیست مهمانان را بررسی میکند، هومر سیمپسون از اینکه نامش در این لیست نیست، ناراحت و شاکی میشود. او که اجازه ورود به این مهمانی بزرگ را ندارد، تلاش میکند به هر شکلی خود را به جمع شخصیتهای دیزنی برساند. در این میان، خانواده سیمپسون و سایر شخصیتهای شهر اسپرینگفیلد نیز هرکدام واکنشهای متفاوتی نشان میدهند. ماجراهای بامزه و موقعیتهای کمیک در این جشن پر از شخصیتهای خاطرهانگیز دیزنی، روایت میشود.
خلاصه داستان: مکس برنال، کمدین استندآپ، پس از جدایی از همسرش، جنی، در تلاش است تا نقش پدری را برای پسر اوتیسمیاش، ازرا، ایفا کند. او که با پدر خودش، استن، زندگی میکند، با چالشهای زیادی در تربیت فرزند و مدیریت زندگی شخصیاش مواجه است. وقتی تصمیمات دشواری درباره آینده ازرا مطرح میشود، مکس تصمیم میگیرد پسرش را از مدرسه خارج کرده و سفری جادهای را با او آغاز کند. این سفر، که از نیویورک تا کالیفرنیا ادامه دارد، فرصتی میشود تا پدر و پسر با یکدیگر ارتباط عمیقتری برقرار کنند و مکس با گذشته و ترسهای خود روبهرو شود. در طول مسیر، آنها با شخصیتهای گوناگونی برخورد میکنند و مکس یاد میگیرد که پذیرش تفاوتهای ازرا، نه تنها ضعف نیست، بلکه نقطه قوت آنهاست. فیلم ازرا روایتی احساسی و در عین حال طنزآمیز از پدری، عشق بیقید و شرط و پیچیدگیهای روابط خانوادگی ارائه میدهد.
خلاصه داستان: میرزا ابراهیمخان عکاسباشی که در سفر به فرنگ به سر میبرد در آرزوی ازدواج با معشوقاش (آتیه) پس از بازگشت است. او در سفر، شیفته سینماتوگراف میشود. رنجوری مظفرالدین شاه او را نگران آینده سینماتوگراف میکند و از شاه کسب تکلیف میکند. اما مظفرالدین شاه در پاسخ، او را به ناصرالدین شاه ارجاع میدهد که سالها پیش در گذشته است. میرزا ابراهیمخان در سفری خیالی به دوران ناصرالدین شاه بازمیگردد و او را در حالی مییابد که عاشق سینما شده و خود را «آکتور سینما» مینامد. در این سفر، او با چالشها و دسیسههای درباریان و محدودیتهای جامعه سنتی آن دوران روبهرو میشود و تلاش میکند تا شاه را به ساخت فیلمی سینمایی ترغیب کند. این ماجرای سوررئال، تلفیقی از تاریخ و خیال را به تصویر میکشد.