خلاصه داستان: دهلی نو، زمستان 1993. یک جوان ناشنوا توسط «دفتر» دستگیر و به جاسوسی متهم می شود. یک کارشناس زبان اشاره به عنوان مترجم برای مامور دولت و "جاسوس" وارد می شود. کشف رمز و راز سفری است که متخصص زبان اشاره را به گرداب تاریک رقابت بین سازمان های اطلاعاتی، فریب و فساد می کشد، جایی که خط افق بین بی گناهی و گناه تیره می شود.
خلاصه داستان: آقای فاکس به همراه همسر و فرزندانش در دامنهی یک تپه در همسایگی خانوادههای گورکن، خز و خرگوش زندگی میکند. فاکس هر شب به یکی از سه مزرعهدار پایین تپه دستبرد میزند. یک روباه باهوش نمیتواند در برابر بازگشت به رفتارهای دزدیاش از مزرعه مقاومت کند و سپس باید به جامعهاش کمک کند تا از انتقام کشاورزان جان سالم به در ببرد. تا اینکه کشاورزها به نامهای باگیس، بانس و بین تصمیم میگیرند به کمک هم روباه را به دام بیندازند و...
خلاصه داستان: دختربچهای به نام رایلی به خاطر شرایط خانوادگیاش، مجبور میشود به همراه پدر و مادرش به سان فرانسیسکو نقل مکان کند. رایلی در این شهر جدید باید دوستان جدید پیدا کرده و وضعیت خودش را با این محیط تطبیق دهد. اما با این حال، پنج احساس مهم ذهن او شامل خوشی، ناراحتی، خشم، ترس و انزجار قادر نیستند در موقعیت جدیدی که رایلی در آن قرار گرفته مدیریت همیشگیشان را بر ذهن او داشته باشند و دائما در حال کشمکش هستند. این کشمکشها باعث میشود خوشی و ناراحتی به طور اتفاقی از مرکز کنترل ذهن رایلی خارج شوند و در اعماق ذهن او گم شوند. حالا آن دو باید راه خود را به مرکز کنترل بازگردانند تا تعادل احساسی رایلی را برقرار کنند.
خلاصه داستان: وقتی گروهی از دوستان در خانهای که با یک قتل عام وحشیانه مشخص شده بازی میکنند، روح شیطانی را آزاد میکنند و به شیوههای وحشتناکی شروع به مرگ میکنند. اکنون، بازماندگان باید کنار هم بچسبند تا اسرار تاریک خانه را کشف کنند و به خونریزی پایان دهند.
خلاصه داستان: در طول تعطیلات زمستانی، کودکان یک روستای کوچک تصمیم میگیرند تا یک جنگ برف بزرگ برگزار کنند. لوک و سوفی، هر دو ۱۱ ساله، به عنوان رهبران طرفین انتخاب میشوند. سوفی و گروهش از یک قلعهی برفی در برابر لشکر لوک دفاع میکنند. هر طرفی که در پایان تعطیلات قلعه را تصرف کند، برنده است. این تفریح جوانانه به یک درگیری جدیتر تبدیل میشود، اما شادی زمانی بازمیگردد که همهی کودکان تصمیم میگیرند به جای حمله به یکدیگر، به قلعه حمله کنند و با خوشحالی آخرین تکه از آن را نابود کنند.
خلاصه داستان: مرد جوانی از روستایی دورافتاده رویای راهاندازی خدمات هواپیمایی خود را دارد. او با وجود موانع و چالشهای فراوان، از جمله محدودیتهای مالی و مخالفتهای اطرافیان، مصمم است تا این رویا را به واقعیت تبدیل کند. سفر او از یک آرزوی ساده آغاز میشود و به تلاشی سخت برای شکستن قواعد بازار هوانوردی تبدیل میگردد. او در این مسیر با سرمایهگذاران، رقبا و حتی نزدیکان خود درگیر میشود و باید میان اصول اخلاقی و موفقیت مالی یکی را انتخاب کند.