خلاصه داستان: تارو، نقاش سیاهپوستی که به تدریج در دنیای هنر به موفقیت میرسد، درگیر زخمهای عمیق دوران کودکیاش است. او در کنار همسر و فرزندش، زندگی آرامی ساخته، اما ورود ناگهانی پدرش، که پس از سالها مبارزه با اعتیاد، اکنون در جستوجوی آشتی است، تعادل او را به هم میریزد. این دیدار، تارو را در برابر حقیقتی اجتنابناپذیر قرار میدهد: گاهی فراموشکردن از بخشیدن دشوارتر است. او باید میان میراث دردناک خانوادگی و آیندهای که برای خود ساخته، یکی را برگزیند.
خلاصه داستان: فیونا زنی جوان و خسته از بدبیاریهای زندگی است که به همراه مادرش سفری به ایرلند میکند تا از فضای یکنواخت و ناامیدیهای روزمره فاصله بگیرد. در این سفر، او با یک پدر مجرد جذاب به نام جک آشنا میشود که با مهربانی و دیدگاه مثبتش، به فیونا کمک میکند تا نگاهی تازه به زندگی و شانس بیندازد. این آشنایی به تدریج به یک رابطه عاشقانه تبدیل میشود و فیونا درمییابد که خوشبختی گاهی در غیرمنتظرهترین جاها پیدا میشود.
خلاصه داستان: هیتومی سایتو، تهیهکننده جوان و جاهطلب، پس از سالها تلاش در صنعت انیمه، فرصت طلایی به دست میآورد تا برای اولین بار کارگردانی یک مجموعه تلویزیونی را بر عهده بگیرد. اما درست در همین زمان، چیاهارو اوجی، کارگردان نابغه و تحسینشدهای که نزدیک به یک دهه از عرصه دور بوده، با پروژهای بسیار بزرگ و جاهطلبانه بازمیگردد. رقابت این دو، که در قلب دنیای پرهیجان و پرفشار تولید انیمه شکل میگیرد، نه تنها مسیر حرفهای آنها، بلکه روابط، آرزوها و نگاهشان به هنر و موفقیت را دستخوش تغییر میکند.
خلاصه داستان: در دل تایگای یخزده، اپیدمی هاری به سرعت در میان گرگها گسترش مییابد و آنها را به موجوداتی وحشی و بیرحم تبدیل میکند. در همین حال، پدری مصمم که نگران سرنوشت پسر معتادش است، او را به زور در یک کلبه شکارچیان قرنطینه میکند تا او را از اعتیاد نجات دهد. اما با افزایش حملات گرگهای هار، پدر و چند تن از اهالی محلی مجبور میشوند برای بقا بجنگند. آنها در حالی که با خطر مرگبار گلهای از گرگهای آلوده روبهرو هستند، باید با شکارچی خطرناکی نیز مقابله کنند که در سایهها کمین کرده است. تنش و هیجان در این ماجرای بقا، هر لحظه افزایش مییابد و مرز میان انسان و جانور را محو میکند.
خلاصه داستان: پس از شنیدن صداهای نگرانکننده از اتاق کناری در یک متل، یک فراری در حال گریز و دوستش تبدیل به شکار قاتل بدنام و بیرحم "چهرهپریده" میشوند؛ قاتلی که افسانهاش دهههاست مردم محلی را وحشتزده کرده است.
خلاصه داستان: بابو و یسو، که پیشتر مأموران تحویل کالا بودند، در یک مأموریت هیجانانگیز بهعنوان مأموران ویژه وارد عمل میشوند و با چالشهای غیرمنتظرهای روبهرو میشوند، جایی که طنز، شگفتی و هیجان بیوقفه در انتظارشان است.