خلاصه داستان: اسپانیا، سال ۱۹۳۹. در واپسین روزهای جنگ داخلی اسپانیا، «کارلوس» نوجوان وارد یتیمخانهی «سانتا لوسیا» میشود؛ جایی که در آن دوستان و دشمنانی پیدا خواهد کرد، و در پی ردپای خاموش حضوری مرموز برمیآید که تشنهی انتقام است.
خلاصه داستان: اوفلیا، دختری یازدهساله، در سال ۱۹۴۴ به همراه مادر باردارش به خانهٔ ناپدریاش، سروان ویدال، در حومهٔ جنگلهای اسپانیا نقل مکان میکند. در آنجا با موجودی پریمانند آشنا میشود که او را به یک هزارتوی باستانی و اسرارآمیز هدایت میکند. در اعماق این هزارتو، فان بزرگ، پادشاه دنیای زیرزمینی، او را دختر گمشدهٔ خود میداند. برای بازگشت به قلمرو پادشاهی، اوفلیا باید سه مأموریت دشوار را انجام دهد. او در حالی که با وحشیگری ناپدری فاشیست و دلهرهٔ مادر بیمارش روبهروست، میان واقعیت خشن و دنیای خیال، راهی برای بقا و رستگاری مییابد.
خلاصه داستان: در شهری مرزی در مکزیک که از بیتوجهی، فساد و خشونت رنج میبرد، معلمی ناامید روش تازه و غیرمعمولی را امتحان میکند تا بیتفاوتی شاگردانش را درهم بشکند و کنجکاوی، استعداد و شاید حتی نبوغ آنها را بیدار کند. این معلم با تکیه بر اعتماد و خلاقیت، کلاس درس را به فضایی امن و الهامبخش تبدیل میکند و تلاش میکند تا دانشآموزانی را که از سوی سیستم آموزشی رها شدهاند، به آیندهای بهتر امیدوار کند.
خلاصه داستان: در سال ۱۹۷۶، ماریا، یک فعال سیاسی گواتمالایی، در پی سرکوب دیکتاتوری فاسد، ناگزیر به ترک کشور و پناهندگی به مکزیک میشود و پسر خردسالش را پشت سر میگذارد. ده سال بعد، پسرش که اکنون نوجوانی مستقل شده، به مکزیک میآید و او را در برابر انتخابی دشوار میان مادری و آرمانهای سیاسیاش قرار میدهد. ماریا باید میان وفاداری به خانواده و مبارزهای که به آن باور دارد، تصمیمی بگیرد که زندگی هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد.