خلاصه داستان: سالها پس از ماجراهای عجیب تس و آنا، حالا آنا زندگی جدیدی را با یک دختر و یک دخترخوانده آغاز کرده است. اما ادغام دو خانواده چالشهای تازهای به همراه دارد و تس و آنا دوباره با پدیدهای ماورایی مواجه میشوند که زندگیشان را زیر و رو میکند. این بار اما پای نسل جدید هم به ماجرا باز میشود و آنها باید یاد بگیرند که درک متقابل، کلید عبور از هر بحرانی است. رعد و برق شاید دوباره بزند، اما این بار درسهایی که میگیرند عمیقتر از همیشه است.
خلاصه داستان: در شهری ناشناخته، شهروندان با تماسهای تلفنی مرموزی مواجه میشوند که آنها را به مرگ تهدید میکند. این تماسها که از سوی شخص یا اشخاص ناشناس برقرار میشود، وحشت و دلهره را در دل اهالی میاندازد. در این میان، چند شخصیت با واکنشهای متفاوت، تلاش میکنند راز این زنگها را کشف کنند. فیلم با فضاسازی معمایی و گاه طنزآمیز، به بررسی ترسهای جمعی و واکنش آدمها در برابر یک تهدید ناشناخته میپردازد.
خلاصه داستان: زندگی هنک، معلم علوم، وقتی با عشق اولش دوباره ارتباط برقرار میکند و به این شک میکند که یکی از دانشآموزان جدید ممکن است دخترش باشد، تغییر میکند - در حالی که شهرشان با تهدید موجودات فضایی روبروست.
خلاصه داستان: جونگهوان، مربی حیوانات سرسخت، زندگی روزمرهی آشفتهای را با دختر نوجوان و سرکش خود، سوآ، میگذراند؛ دختری پرشور و عاشق رقص. روزی سوآ به ویروس زامبیای آلوده میشود که سراسر جهان را درگیر کرده است. جونگهوان که نمیتواند دخترش را رها کند، تصمیم میگیرد او را در خانه نگه دارد و به شیوهای نامتعارف با شرایط جدید کنار بیاید. او در این مسیر تلاش میکند تا هویت انسانی سوآ را حفظ کند و با محدودیتها و خطرات دنیایی که به سرعت در حال فروپاشی است دست و پنجه نرم کند. این درام کمدی دربارهی عشق پدرانه، پذیرش تفاوتها و معنای انسان بودن در بحرانیترین شرایط است.
خلاصه داستان: در یک روز معمولی در بیکینی باتم، باب اسفنجی و پاتریک به طور تصادفی دستگاهی مرموز را فعال میکنند که آنها را به سفری پرشتاب در دل زمان میاندازد. آنها در دورههای تاریخی مختلف و آیندههای دور ظاهر میشوند و با شخصیتهای عجیب و موقعیتهای خندهداری روبهرو میشوند. در این مسیر، دو دوست صمیمی تلاش میکنند راهی برای بازگشت به خانه پیدا کنند، اما هر بار که فکر میکنند به زمان خودشان نزدیک شدهاند، اتفاقی غیرمنتظره آنها را به دوران دیگری پرتاب میکند. در طول این ماجراجویی، آنها با نسخههای متفاوتی از خودشان و دیگر ساکنان بیکینی باتم آشنا میشوند و درسهای تازهای درباره دوستی و شجاعت میآموزند. با وجود همه آشفتگیها، باب اسفنجی و پاتریک هرگز امید خود را از دست نمیدهند و با خنده و خلاقیت، تلاش میکنند تا بار دیگر به خانه بازگردند.
خلاصه داستان: جون دیگر عاشق ویکتور نیست، اما برایش سخت است که احساس کند در حال دروغ گفتن به اوست. آلیس، بهترین دوست او، به او اطمینان میدهد که خودش نسبت به شریکش اریک احساس هیجان ندارد، اما رابطهشان بدون مشکل پیش میرود. آلیس هیچگونه