خلاصه داستان: سئونگ-دو، متخصص قلب، و همسرش وقتی متوجه میشوند دخترشان سومی روزبهروز علائم عجیبی از خود نشان میدهد، تصمیم میگیرند مراسم اخراج شیاطین را برگزار کنند. کشیش بان مطمئن است که شیطان در بدن اوست و مراسم ظاهراً موفقیتآمیز به نظر میرسد، اما در نهایت به مرگ ناگهانی سومی منجر میشود. در مراسم تشییع جنازه، سئونگ-دو نشانههای عجیبی در بدن دخترش میبیند و به این باور میرسد که ممکن است او هنوز نمرده باشد و قلبش همچنان میزند. این کشف او را در مسیری پر از ابهام و وحشت قرار میدهد.
خلاصه داستان: در اعماق دریا، هیولایی باستانی به نام کوئی نیو در خوابی طولانی فرو رفته است. بیدار شدن نابهگاه او توسط گروهی از مردم محلی، فاجعهای عظیم را رقم میزند. این موجود غولپیکر با قدرت تخریب بیسابقهای که از خود نشان میدهد، امنیت منطقه را به شدت تهدید میکند. فرماندار ارشد با سازماندهی نیروهای نظامی سعی در مقابله با این تهدید دارد، اما مردم در برابر عظمت هیولا دچار تردید و وحشت میشوند. در این میان، عدهای به دنبال راهی برای ارتباط با این موجود و درک دلیل خشم او هستند. آیا میتوان پیش از نابودی کامل، راز این هیولای باستانی را کشف کرد و جلوی فاجعه را گرفت؟
خلاصه داستان: تعطیلات به فاجعه تبدیل میشود زمانی که کایل فارغالتحصیل هیوستون و دوستانش پس از سقوط هواپیما در باتلاقهای بایو لوئیزیانا زنده میمانند، تنها برای کشف این که چیزی بسیار خطرناکتر در آبهای کم عمق در کمین است.
خلاصه داستان: وقتی قاتل زنجیرهای مرموزی به نام «قاتل چشمهای قلبی» در سیاتل، زوجهای عاشق را در شب ولنتاین به قتل میرساند، دو همکار که شب تعطیل را برای اضافهکاری در محل کار ماندهاند، به اشتباه هدف این قاتل قرار میگیرند. آنها که هیچ رابطه عاشقانهای با هم ندارند، حالا باید در حالی که برای نجات جانشان فرار میکنند، نقش یک زوج عاشق را بازی کنند. این سوءتفاهم مرگبار، آنها را در یک شب پر از تعقیب و گریز، تنش و موقعیتهای کمدی قرار میدهد و آنها را مجبور میکند برای بقا به یکدیگر اعتماد کنند.
خلاصه داستان: پنج دوست به نامهای باگاس، لنی، دیکی، جونا و اندرو برای یک سفر ماجراجویانه به کوهستان مادیوپورو میروند. در طول مسیر، آنها ناخواسته یک افسانه قدیمی را نقض میکنند و به دام نیرویی مرموز گرفتار میشوند. از همان لحظه، اتفاقاتی عجیب و ترسناک رخ میدهد و هر یک از آنها به دیگری مشکوک میشود؛ زیرا باور دارند که یکی از میان آنها یک روح است. این سوءظن و ترس، دوستیشان را به چالش میکشد و آنها را در موقعیتی خطرناک قرار میدهد. آنها برای بقا و بازگشت به زندگی عادی، باید حقیقت را کشف کنند و مطمئن شوند که به یکدیگر اعتماد دارند.
خلاصه داستان: یک دانشجوی ترکتحصیلکرده روانپزشکی از دانشگاه استنفورد به زادگاهش بازمیگردد تا به عنوان هیپنوتراپیست در یک شهر کوچک کنار رودخانه فعالیت کند. هرچقدر که او عمیقتر به روان مردم شهر فرو میرود و به حل مشکلاتشان کمک میکند، سریعتر درگیر یک جنزدگی میشود. او در تلاش برای نجات بیمارانش و خودش، با گذشتهای تاریک و رازهایی که رودخانه در خود پنهان کرده روبهرو میشود.