خلاصه داستان: داستان فیلم درباره جیووانی، یک روانکاو موفق در شهری ساحلی در ایتالیا، و خانوادهاش است. او با همسرش پائولا و دو فرزندش، آندرهآ و ایرنه، زندگی آرامی دارد. اما یک روز، آندرهآ در یک حادثه غرقشدگی جان خود را از دست میدهد. این فاجعه زندگی خانواده را زیر و رو میکند. جیووانی که همیشه به دیگران کمک میکرد، حالا در مواجهه با غم خودش درمانده است. هر یک از اعضای خانواده به شیوهای متفاوت با سوگ کنار میآیند: پائولا در افسردگی فرو میرود، ایرنه عصبانی و منزوی میشود، و جیووانی درگیر احساس گناه و پرسشهای بیپاسخ میشود. در این میان، نامهای از سوی دوست دختر ناشناس آندرهآ میرسد که زندگی آنها را دگرگون میکند و آنها را به سفری برای التیام و بازسازی روابطشان میبرد.
خلاصه داستان: یک روانپزشک به نام الیزابت درگیر پروندهای عجیب میشود؛ بیمار جوانی به نام آسا به او مراجعه میکند و داستانی باورنکردنی از تسخیر شدن توسط یک وجود باستانی تعریف میکند. در ابتدا الیزابت این روایت را هذیان میپندارد، اما به تدریج با وقوع رویدادهایی فراطبیعی در اطراف خود، به حقیقت ماجرا پی میبرد. او درمییابد که با نیرویی شیطانی و کهن روبهروست که از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود و قربانیان خود را به بازی میگیرد. حال الیزابت باید برای نجات خود و اطرافیانش با این موجود باستانی مقابله کند، اما هر گامی که برمیدارد او را عمیقتر به یک کابوس روانشناختی و ترسناک میکشاند و مرز میان واقعیت و توهم برای او کمرنگتر میشود.
خلاصه داستان: خانوادهای آسیبدیده پس از حدود دو دهه، بار دیگر در خانه روستایی دورافتادهای که زمانی محل زندگی آنها بود گرد هم میآیند. هر یک از اعضای خانواده بار سنگینی از آسیبهای روانی و رازهای پنهان را با خود حمل میکنند. در طول این دیدار دوباره، زخمهای قدیمی سر باز میکنند و حقیقتهایی که سالها دفن شده بودند، به تدریج آشکار میشوند. این برخورد، آنها را ناگزیر میکند که با گذشته تاریک خود و گناهانی که هر یک مرتکب شدهاند روبرو شوند. اما آیا این مواجهه میتواند به التیام و رستگاری بیانجامد یا فقط فاجعه را عمیقتر میکند؟
خلاصه داستان: پروفسور ویلکزار، جراح برجسته، پس از آنکه همسر و دختر محبوبش او را ترک میکنند، به ورطه الکل و تباهی میافتد. او که در جریان تلاشی نافرجام برای سرقت از ناحیه سر به شدت زخمی میشود، تمام حافظه خود را از دست میدهد. این فقدان هویت، او را به سفری بیکلام در میان خیابانهای ورشو میکشاند؛ سفری که در آن نه از گذشته خبری است و نه از رنج. اما سرنوشت، زنی مهربان و دختری کوچک را در مسیر او قرار میدهد و ویلکزارِ بیخاطره، ناخواسته به زندگی تازهای دل میبندد. او نمیداند این عشق تازه، پلی به سوی حقیقت تلخ گذشته است یا آغاز رستگاری.
خلاصه داستان: پس از یک فاجعه شخصی، هارپر به تنهایی به حومه زیبای انگلیسی عقبنشینی میکند، به این امید که مکانی برای شفا پیدا کند. اما به نظر میرسد یک نفر - یا چیزی - از جنگلهای اطراف او را تعقیب میکند، و آنچه که به عنوان ترس در حال جوشیدن شروع میشود، تبدیل به یک کابوس کاملاً شکلیافته میشود که در تاریکترین خاطرات و ترسهای او زندگی میکند.
خلاصه داستان: نارسیسا، راهبهای جوان که از کودکی هدایایی ماوراءالطبیعی داشته، پس از سالها زندگی در صومعه، به مدرسهای در روستایی دورافتاده فرستاده میشود تا به دختران یتیم آموزش دهد. او به محض ورود، با فضای سنگین و رازآلود مدرسه روبهرو میشود و متوجه میشود که این مکان خاطراتی تلخ و پنهان در خود دارد. دختران مدرسه از وجود موجودی مرموز در اتاقها سخن میگویند و نارسیسا با خوابها و رؤیاهای ترسناکی مواجه میشود که او را به گذشتهای تاریک از خودش و این مکان پیوند میدهد. او در تلاش برای محافظت از دختران و کشف حقیقت، با نیروهای شریری روبهرو میشود که ریشه در ایمان، گناه و رازهای خانوادگی دارد. خواهر مرگ داستانی روانشناختی و وهمآلود است که مرز میان ایمان و شک، innocence و گناه را به چالش میکشد و مخاطب را تا پایان درگیر معمایی ترسناک میکند.