خلاصه داستان: داستان شاهزاده ولادیمیر در قرن پانزدهم روایت میشود که پس از مرگ همسر محبوبش، در ناامیدی و خشم، خدا را نفرین میکند و به موجودی خونآشام تبدیل میشود. قرنها بعد، در لندنِ قرن نوزدهم، او با زنی آشنا میشود که شباهت خیرهکنندهای به همسر ازدسترفتهاش دارد. این دیدار، عشق کهنه و دردناکی را در او بیدار میکند و او را در مسیر تعقیب و شیفتگی به ورطهای از تباهی و نابودی میکشاند. فیلم درامی عاشقانه و تاریک است که به ریشههای افسانهی دراکولا میپردازد و با نگاهی نو، روایتی انسانی از یک هیولای کلاسیک ارائه میدهد.
خلاصه داستان: در حاشیهی شهر، مالک با گاریاش بار مسافران را جابهجا میکند. او مردی خسته و کمحرف است که روزگارش با کار و تکاپو میگذرد. روزی نورا، زنی جوان و مرموز، با باری سنگین به او مراجعه میکند و همین آشنایی، مسیر زندگی مالک را تغییر میدهد. نورا در پی رسیدن به مقصدی است و مالک، ناخواسته، همراه او میشود. در طول مسیر، رازهایی از گذشتهی هر دو برملا میشود و مرز میان عشق و جنون، واقعیت و خیال، کمرنگ میگردد. داستان در فضایی رئالیستی و با نگاهی اجتماعی روایت میشود و به تنهایی انسان در دنیای مدرن میپردازد.
خلاصه داستان: قدرت صمدی، کارگردان میانسال تئاتر، پس از جدایی از همسرش و دوری از فرزندان، در خلا عاطفی و هنری فرو رفته است. او به دنبال اجرای نمایشی تازه، با زنی جوان به نام مینا آشنا میشود که او را به یاد عشقهای از دست رفته میاندازد. در این میان، مرگ ناگهانی یکی از نزدیکانش او را با حقیقت تلخی درباره خانواده و گذشتهاش روبهرو میکند. قدرت در تلاش برای بازسازی زندگی و هنرش، میان خاطرات، رویاها و واقعیتهای تلخ سرگردان میشود و باید تصمیمی بگیرد که سرنوشت او و عزیزانش را تغییر دهد.
خلاصه داستان: فروغ کیا، فیلمسازی میانسال، پس از جدایی از همسرش با پسر نوجوانش معین زندگی میکند. او برای ساخت مستندی درباره «مادران کامل» با زنان مختلفی گفتوگو میکند و در این مسیر با چالشهای شخصی و حرفهای خود روبهرو میشود. دکتر رهبر، او را تشویق به ادامه کار میکند، اما رابطه فروغ با معین پیچیدهتر میشود. این فیلم بهتدریج لایههای پنهان زندگی زنی مستقل را آشکار میسازد که میان عشق، مسئولیت و هنر سرگردان است.
خلاصه داستان: فیلم روایتگر داستان جوان نخبهای به نام «هرمز» (با بازی بابک حمیدیان) است که توسط مردی بسیجی به نام «احمد» برای اجرای یک مأموریت اطلاعاتی به جبهه دعوت میشود. هرمز در جریان انجام بخشی از مأموریت اسیر میشود، اما یک دختر جوان کُرد (با بازی طناز طباطبایی) او را نجات میدهد. میان هرمز و این دختر عشقی شکل میگیرد، اما سرانجام ناچار میشوند از یکدیگر جدا شوند تا هرمز به وطن بازگردد.
خلاصه داستان: یک شاگرد شیرینیپز بیخبر است که هر شب به یک شیطان مادهٔ وحشی تبدیل میشود. خانوادهاش همسایهشان را استخدام میکنند تا نسخهٔ شبانهٔ او را زیر نظر داشته باشد، در حالی که او در حین تلاش برای شکستن طلسمش، عاشق شخصیت روزانهٔ او میشود.