خلاصه داستان: در ساحل جنوبی انگلستان و در اوایل دهه ۱۹۸۰، سینمای قدیمی و باشکوه «امپایر» همچنان پاتوق اهالی شهر است. هیلاری، زن میانسالی که از افسردگی رنج میبرد، در این سینما به عنوان مدیر فروش بلیت کار میکند. با ورود استفان، جوانی مشتاق و تازهکار، زندگی هیلاری دستخوش تغییر میشود. رابطهای لطیف و پیچیده میان این دو شکل میگیرد که در بستر تضادهای نژادی و اجتماعی آن دوران، آنها را با چالشهای تازهای روبهرو میکند. در این میان، سینما و جادوی تصاویر متحرک، پناهگاهی برای هر دوی آنها میشود تا از واقعیتهای تلخ زندگی و آسیبهای گذشته فرار کنند. فیلم امپراطوری نور روایتی احساسی از تنهایی، عشق و نقش هنر در التیام زخمهای انسانی است.
خلاصه داستان: جینا، دختری ۹ ساله، در آستانه کریسمس با یک اژدهای تازهمتولدشده دوست میشود. این دو دوست غیرمعمول تصمیم میگیرند با هم جشن کریسمس را به شکلی وارونه برگزار کنند و به معنای واقعی کلمه آن را به آتش بکشند. ماجراجوییهای آنها در حالی که سعی در اجرای نقشههای کودکانهشان دارند، با چالشهایی از سوی بزرگسالان و اتفاقات پیشبینینشده روبهرو میشود. داستان درباره دوستی، خلاقیت و شادی است و نشان میدهد که چگونه یک کودک میتواند دنیای اطرافش را تغییر دهد.
خلاصه داستان: پسر بچهای تنها و کنجکاو در دل یک سرزمین برفی با یک موش کور که به دنبال خانهاش میگردد آشنا میشود. آنها در ادامه مسیر، یک روباه گرفتار و سپس اسبی بزرگ و مهربان را پیدا میکنند. این چهار دوست ناهمسان، با وجود تفاوتهایشان، سفری را آغاز میکنند تا خانه پسر را پیدا کنند. در طول مسیر، گفتگوهای عمیق و سادهای درباره زندگی، دوستی، شجاعت و پذیرش ضعفها شکل میگیرد. هر یک از آنها چیزی به دیگری میآموزد و درک میکنند که خانه تنها یک مکان نیست، بلکه حضور در کنار کسانی است که دوستشان دارند. این انیمیشن کوتاه، بر اساس کتاب محبوب چارلی مکسی، داستانی گرم و الهامبخش را روایت میکند.
خلاصه داستان: یک سرپرست خوابگاه به نام پتا پس از سالها زندگی آرام، به طور ناگهانی هدف یک سیاستمدار مخوف و پسر گانگسترش قرار میگیرد. اما مهاجمان به سرعت درمییابند که با یک فرد عادی روبرو نیستند. پتا که هویتی پنهان و گذشتهای مرموز دارد، درگیر جنگی میشود که او را به دنیای زیرزمینی و خاطرات تلخش بازمیگرداند. او باید از افرادی که دوستشان دارد محافظت کند و در برابر دشمنانی قدرتمند بایستد.
خلاصه داستان: «لالایی» داستان مادری است که یک لالایی مرموز را در کتابی باستانی پیدا میکند و آن را راهی برای آرام کردن فرزندش میبیند. اما به زودی متوجه میشود این آهنگ یک دیو باستانی به نام لیلیت را بیدار کرده است. هر بار که لالایی خوانده میشود، نیروی شومی در خانه قوت میگیرد و مرز میان واقعیت و کابوس محو میشود. مادر برای نجات خانوادهاش باید ریشه این افسانه را پیدا کند و راهی برای خاموش کردن این نفرین بیابد. او در این مسیر با حقایق هولناکی از گذشته و قدرت اهریمنی لیلیت روبهرو میشود.
خلاصه داستان: در پاییز ۱۹۴۱، نازیها شهر لنینگراد را به محاصره درآوردهاند و مردم در حال فرار از طریق دریاچه لادوگا هستند. دو دوست جوان به نامهای کستیا و ناستیا سوار بر یک کشتی یدککش میشوند که قصد دارد غیرنظامیان را از محاصره خارج کند. اما در شب، طوفانی سهمگین کشتی را درگیر میکند و زمانی که کشتی شروع به غرق شدن میکند، هواپیماهای دشمن به محل حادثه میرسند و وضعیت را بحرانیتر میکنند. این دو دوست باید در میان هرجومرج، ترس و امید، راهی برای نجات خود و دیگران بیابند.