خلاصه داستان: جف لبوفسکی، مردی تنبل و عاشق بولینگ که در لسآنجلس زندگی میکند، به دلیل اشتباه هویتی با یک میلیونر همنام خود، وارد ماجرایی پیچیده میشود. دو مرد ناشناس به خانه او حمله کرده و فرش او را خیس میکنند و او برای جبران این بیحرمتی، به سراغ میلیونر میرود. در این مسیر، او با دوستانش والتر و داندی در باشگاه بولینگ همراه میشود و با شخصیتهای عجیبی مانند مود، دختر هنرمند میلیونر، و جکی تری، نیهیلیست آلمانی، روبرو میگردد. داستان با گروگانگیری، دزدی و توطئههای مختلف پیش میرود و لبوفسکی بزرگ تلاش میکند تا زندگی تباه خود را سامان دهد.
خلاصه داستان: محمود نویسندهای است که مدتهاست کمکار بوده و برای نوشتن باقیماندهٔ کتاب جدیدش به باغ پدریاش در دماوند پناه آورده است. او در آنجا با خاطرات کودکی، عشق نخستین و رازهای خانوادگی روبهرو میشود. درخت گلابی قدیمی که برای او سرشار از خاطره است، آن سال میوه نداده و این بیثمری، استعارهای از زندگی و خلاقیت او میشود. بازگشت به گذشته و مواجهه با افرادی که روزگاری در زندگیاش نقش داشتند، او را به بازاندیشی در انتخابها و روابطش وا میدارد. فیلم درخت گلابی روایتی لطیف و تأملبرانگیز از عشق، حسرت و جستجوی معنا در میانهٔ سالهای میانی زندگی است.
خلاصه داستان: داستان فیلم زندگی زیباست درباره گوییدو، یک مرد یهودی ایتالیایی با روحیه شاد و طنزپرداز است که عاشق دورا، یک زن غیریهودی، میشود و با وجود موانع اجتماعی، سرانجام با او ازدواج میکند. آنها صاحب پسری به نام جوزوئه میشوند و زندگی آرامی دارند. اما با شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایتالیا توسط نازیها، گوییدو و پسرش به اردوگاه کار اجباری فرستاده میشوند. دورا نیز داوطلبانه همراه آنها میرود. گوییدو برای محافظت از روحیه پسرش، تمام تلاش خود را میکند تا وحشت اردوگاه را به یک بازی بزرگ تبدیل کند و به جوزوئه بقبولاند که اگر قوانین بازی را رعایت کند، برنده یک تانک واقعی خواهد شد. این فیلم با ترکیب طنز و تراژدی، عشق پدرانه و قدرت تخیل را در برابر فجایع تاریخی به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: ویل هانتینگ مستخدم بیست سالهی انستیتوی تکنولوژی ماساچوستس، ذهنی فوقالعاده خلاق دارد و پروفسور لامبو استاد ریاضیات کالج، به نبوغ او در ریاضی پی میبرد. حالا چون ویل زندگی پر دردسری دارد پروفسور با دوست قدیمی خود، روانپزشکی به نام شان مگوایر تماس میگیرد و ویل را نزد او میفرستد...
خلاصه داستان: فیلم عشق (Ishq) داستان دو تاجر ثروتمند به نامهای هربنس رای و رانجیت رای را روایت میکند که از فقر و افراد فقیر بیزارند. اما سرنوشت طوری رقم میخورد که پسر هربنس، راج، عاشق یک دختر فقیر به نام مادو میشود و دختر رانجیت، مونا، نیز به یک مکانیک ساده به نام رانجو دل میبندد. این عشقهای طبقاتی باعث درگیریهای فراوانی بین خانوادهها میشود و هر دو زوج برای حفظ عشق خود دست به مبارزه میزنند. فیلم با موسیقی شاد و صحنههای کمدی، روایتی سرگرمکننده از پیروزی عشق بر تعصبات اقتصادی ارائه میدهد.
خلاصه داستان: هاینریش هارر، کوهنورد جوان و جاهطلب اتریشی، در آستانه جنگ جهانی دوم برای فتح قله نانگا پاربات به هیمالیا میرود و همسر باردارش را تنها میگذارد. پس از شکست در صعود و اسارت توسط انگلیسیها، او از اردوگاه فرار میکند و پس از سفری پرمخاطره به تبت میرسد. در آنجا با دالایی لاماِ جوان، تنزین گیاتسو، آشنا میشود و دوستی عمیقی میان آن دو شکل میگیرد. هارر که ابتدا مردی خودمحور و بیاعتناست، به تدریج تحت تأثیر معنویت و آرامش تبت و خرد کودکانه دالایی لاما، تغییر میکند و معنای واقعی زندگی و انسانیت را کشف میکند. فیلم روایتگر این سفر تحولآفرین است.