خلاصه داستان: فیلم نقاب برگرفته از داستانی واقعی است. داستان دختری را روایت میکند که برای تأمین معاش خانوادهاش مجبور میشود در یک مدرسه روستایی به عنوان سرایدار کار کند. او با وجود سختیها و نگاههای تحقیرآمیز، با پشتکار و مهربانی به تدریج جای خود را در دل دانشآموزان و اهالی روستا باز میکند. این اثر به زیبایی مبارزه با پیشداوریهای اجتماعی و قدرت اراده را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: در یک شهر کوچک جنوبی، یک قاتل زنجیرهای وحشتناک شروع به کشتن مردم میکند. با افزایش تعداد قربانیان، همه از جمله مقامات محلی مظنون میشوند. کارآگاه اصلی پرونده، که خود درگیر خاطرات تلخ گذشته است، باید در میان تاریکی و فساد، حقیقت را پیدا کند. او با موانع زیادی روبرو میشود و رازهای تاریکی از گذشته شهر فاش میگردد.
خلاصه داستان: عاشور، صیاد سادهای در بندر مقام، پس از صید یک مروارید بزرگ، هدف طمع دلالان و سودجویان قرار میگیرد. درگیری میان او و آنها به قتل یکی از دلالان میانجامد و عاشور به همراه خانوادهاش مجبور به فرار میشود. دلالان با استخدام فردی خطرناک، او را تعقیب میکنند. اما اهالی روستا که از ظلم و ستم دلالان به ستوه آمدهاند، به یاری عاشور میشتابند و قیامی علیه باند سودجویان شکل میگیرد. این فیلم داستانی پرکشش از مبارزه مردم عادی علیه نابرابری و فساد را روایت میکند.
خلاصه داستان: یک دانشآموز درمانده که درگیر یک کلاهبرداری بزرگ آموزشی شده است، به جز یک زن خانهدار که وکیلی کوچک است، کسی را برای کمک پیدا نمیکند. این زن با وجود محدودیتهای شخصی، تصمیم میگیرد پرونده را به دست بگیرد و در مسیر افشای فساد در سیستم آموزشی، با موانع و تهدیدهای زیادی روبرو میشود.
خلاصه داستان: یک گروه مستندساز به همراه تیمی از شکارچیان آماتور ارواح برای تحقیق درباره یک هتل متروکه و خالی از سکنه به آنجا میروند. این هتل که سالها پیش تعطیل شده، محل وقوع چندین حادثه مرموز و ناپدید شدن افراد بوده است. اعضای تیم با ورود به هتل، با پدیدههای فراطبیعی و رویدادهای ترسناکی مواجه میشوند که مرز بین واقعیت و توهم را محو میکند. هر یک از شخصیتها با گذشته و ترسهای خود روبهرو میشوند و باید برای بقا تلاش کنند. داستان با تعلیق و پیچشهای غیرمنتظره پیش میرود و مخاطب را تا پایان درگیر نگه میدارد.
خلاصه داستان: داوود و لیلی در شب عروسیشان به شمال سفر میکنند. در مسیر با زوج دیگری به نام مهشید و آرش آشنا میشوند و همراه آنها به شمال میروند. اما آرش با مردی با کت و شلوار مشکی تصادف کرده بود. با کمک داوود، جسد را در باتلاقی میاندازد، اما این تازه آغاز مشکلاتشان است.