خلاصه داستان: لوکاس، مربی مهربان مهدکودکی در یک شهر کوچک دانمارکی، زندگی آرامی دارد. او به تازگی از همسرش جدا شده و در تلاش است تا رابطه نزدیکی با پسر نوجوانش مارکوس برقرار کند. اما یک اتهام بیاساس و ناباورانه از سوی کلارا، دختر کوچک دوست صمیمیاش، زندگی او را به جهنم تبدیل میکند. در شهری که همه همدیگر را میشناسند، زمزمه این اتهام مانند آتشی در خس میافتد و جامعه کوچک و به ظاهر صمیمی به سرعت به او پشت میکند. لوکاس که از حمایت نزدیکانش محروم شده، در تنهایی و انزوا گرفتار میشود و باید بیگناهی خود را در فضایی مملو از سوءظن و قضاوت عجولانه ثابت کند. اما آیا حقیقت میتواند در برابر موج خشم و نفرت جمعی پیروز شود؟
خلاصه داستان: در سال ۱۹۴۵، در بحبوحه جنگ جهانی دوم، یک هواپیمای ارتش آمریکا بر فراز جنگل سیاه آلمان در حال پرواز است که ناگهان با پدیدهای عجیب مواجه میشود: انبوهی از پرهای کلاغ هواپیما را در بر میگیرند و باعث سقوط آن میشوند. گروهی از سربازان برای یافتن بازماندگان به منطقهای دورافتاده و جنگلی اعزام میشوند، اما به زودی متوجه میشوند که این جنگل رازهای تاریکی در خود پنهان کرده است. پرهای مرموز به زنی سیاهپوش و ماورایی تبدیل میشوند که آنها را به دام میاندازد. آنها در این سفر با نیروهای فراطبیعی و موجودات افسانهای روبرو میشوند و هر قدم، آنها را به عمق تاریکی و جنون میکشاند. در این میان، یکی از سربازان به نام جانسون (با بازی جکسون رتبون) پرده از رازهایی برمیدارد که با گذشتهاش گره خورده است و باید برای نجات خود و همنوردانش با ترسهای درونیاش روبرو شود. آیا آنها میتوانند از این کابوس زنده بیرون بیایند؟
خلاصه داستان: در دل روستایی دورافتاده در ولز، زن جوانی به نام کیدی برای خدمت در ضیافت شامی مجلل به خانهای بزرگ و مرموز دعوت میشود. او باید از خانوادهای ثروتمند و مهمانان ممتازشان که برای بستن یک قرارداد تجاری مهم گرد هم آمدهاند، پذیرایی کند. اما با گذشت شب، تنشهای پنهان و رازهای تاریک خانواده روی سطح ظاهر میشود. مهمانان و میزبانان بیخبر از آنند که این شام، آخرین شام زندگیشان است و نیرویی مرموز و خشن در انتظار آنهاست. کیدی نیز درگیر بازی خطرناکی میشود که مرز میان واقعیت و کابوس را محو میکند.
خلاصه داستان: گروهی از ماجراجویان آماتور که به کاوش در مکانهای متروکه و دورافتاده علاقه دارند، راهی شهر متروکهٔ شوکوم هیلز در دل کوههای آپالاش میشوند. این شهر دههها پیش به دنبال آتشسوزی مرموز در معدن زغالسنگ رها شده است. آنها در جستجوی اسرار پنهان، به اعماق تونلهای تاریک معدن فرو میروند و خیلی زود متوجه میشوند که تنها نیستند. حضور موجودی ناشناخته و وحشتناک که در زیرزمین کمین کرده، سفر اکتشافی آنها را به تلاشی برای بقا تبدیل میکند. هر قدم آنها را به راز تاریکی نزدیکتر میکند که نباید هرگز آشکار میشد.
خلاصه داستان: «عدالت مقتضی» داستان وکیلی به نام جیک کارتر را روایت میکند که گذشتهای پرفرازونشیب در ارتش دارد. او که زندگی آرامی را در کنار همسر و دخترش آغاز کرده، به ناگاه با فاجعهای روبهرو میشود: همسرش به قتل میرسد و دخترش ربوده میشود. در حالی که پلیس در بنبست قرار دارد و شواهد کافی برای یافتن عاملان جنایت ندارد، جیک تصمیم میگیرد خودش وارد عمل شود. او با تکیه بر مهارتهای رزمی و دانش نظامیاش، به تعقیب باندی میرود که مسئول این جنایت هستند. در این مسیر، او با موانع حقوقی، خیانتهای پنهان و درگیریهای خشونتباری روبهرو میشود که مرز میان عدالت و انتقام را برای او محو میکند. او باید در حالی که دخترش در خطر است، بین اصول قانونی و حس انتقام یکی را انتخاب کند و برای نجات تنها خانواده باقیماندهاش از هیچ تلاشی فروگذار نکند.
خلاصه داستان: آلیس، زنی جوان و بااستعداد، در رابطهای عاطفی با سایمون گرفتار شده است که بهتدریج جنبههای آزاردهنده و کنترلگرانهاش آشکار میشود. او در تناقضی عمیق میان عشق ظاهری و ترس پنهان گرفتار است و همین موضوع سلامت روانش را به خطر انداخته است. دو دوست صمیمیاش، تسا و سوفی، که نگران تغییرات او هستند، او را به یک سفر آخر هفته به یک کلبه کنار دریاچه دعوت میکنند تا از فاصله دورتر وضعیتش را زیر نظر بگیرند. اما سایمون که از این سفر بیخبر است، با تماسهای مکرر و رفتارهای وسواسگونه، فضای سفر را نیز تحت فشار قرار میدهد. در این میان، آلیس با مشاهده رفتارهای تکانشی و خشونتهای پنهان سایمون، بهتدریج متوجه عمق بحران خود میشود. حضور دوستانش فرصتی برای او فراهم میکند تا با حقیقت رابطهاش روبهرو شود و تصمیمی سرنوشتساز بگیرد.