خلاصه داستان: پس از تجربهای نزدیک به مرگ، ونسا شپرد با کابوسهایی در «ابادّون» روبهرو میشود. همزمان با وقوع مرگهای مرموز اطرافش، او پی میبرد که با هتل ابادّون، عمارت کارمایکل و دههها قتل حلنشده ارتباطی پنهان دارد. این ارتباط او را به دل تاریکترین رازهای خانه جهنمی میکشاند.
خلاصه داستان: پس از آنکه کامرون کید دچار آسیب مغزی شدیدی میشود که میتواند به پایان حرفهاش منجر شود، روزنهای از امید برایش پدیدار میگردد: قهرمانش، آیزایا وایت — ستارهی افسانهای فوتبال و هشتبار قهرمان لیگ — به او پیشنهاد میدهد تا در ملک دورافتادهاش، جایی که همراه همسر مشهورش (یک اینفلوئنسر سرشناس) زندگی میکند، تحت آموزش او قرار گیرد.
خلاصه داستان: یک سامورایی خشن و بیپروا در جزیرهای دورافتاده کشتیشکسته میشود و هیچ راهی برای تخلیه خشم خود ندارد. او پس از آغاز سفری معنوی برای آرامکردن افکار تهاجمیاش، ناگهان توسط دیوهای بیرونی که در قالب آدمخواران ظاهر شدهاند ربوده میشود؛ اتفاقی که مرز واقعیت را برایش مخدوش کرده و تواناییهای مرگبارش را در آزمونی سخت قرار میدهد. در این مسیر، او با گذشته تاریک خود روبرو میشود و باید بین انتقام و رستگاری یکی را برگزیند. تنهایی و خشونت، دو همراه همیشگی او هستند، اما این بار او باید معنای واقعی شجاعت را در دل وحشتی فراطبیعی کشف کند.
خلاصه داستان: پس از قتل وحشیانه همسرش، افسر پلیس بزرگراه کانزاس به نام هاروی (شان راجرز) تصمیم میگیرد شخصاً قاتل را پیدا کند. او با کمک همکارانش وارد پروندهای پیچیده میشود که به قاتل زنجیرهای سادیسمی ختم میشود. هرچه بیشتر پیش میرود، رازهای تاریکتری آشکار میشود و هاروی باید با دیوهای درونی خود مبارزه کند. این فیلم یک تریلر روانشناختی است که مرز بین واقعیت و توهم را محو میکند و بیننده را تا پایان در تعلیق نگه میدارد.
خلاصه داستان: نولان، یک پدر جوان و عکاس، پس از مرگ همسرش در یک سانحه رانندگی، حافظه خود را از دست میدهد. او برای بازگشت به زندگی عادی، تحت یک روش درمانی آزمایشی با فناوری جعبه سیاه قرار میگیرد. اما با هر بار استفاده از این دستگاه، خاطراتی عجیب و وحشتناک از گذشتهای که نمیشناسد به او هجوم میآورند. او به تدریج متوجه میشود که جعبه سیاه تنها ابزاری برای بازیابی حافظه نیست، بلکه دروازهای به سوی یک حقیقت تاریک و ترسناک است که هویت او را به چالش میکشد. نولان باید میان واقعیت و توهم، و گذشته و حال، راهی برای نجات خود و دخترش پیدا کند.
خلاصه داستان: اَگنس احساس میکند درجا زده است. برخلاف بهترین دوستش، لیدى، که به نیویورک نقل مکان کرده و حالا منتظر تولد نوزادش است، اگنس هنوز در همان خانهی نیوانگلندی زندگی میکند که زمانی در دوران تحصیلات تکمیلی با هم در آن ساکن بودند و اکنون بهعنوان استاد در دانشگاه محل تحصیلش کار میکند. چند سال پیش «اتفاق بدی» برای اگنس افتاد و از آن زمان، با وجود تمام تلاشهایش، زندگیاش دیگر به روال عادی برنگشته است.