خلاصه داستان: در سال ۱۹۳۶، کولیها به همراه لورل و هاردی به منطقهٔ کنت آرنهایم، دشمن قسمخوردهٔ کولیها، میرسند. اولیور هاردی زندگی سادهای با همسرش دارد، اما همسرش به او خیانت میکند و با یکی دیگر از کولیها فرار میکند. او دختر کوچکی به نام آرلین را به جا میگذارد. لورل و هاردی با مهربانی از دختر نگهداری میکنند. سالها بعد، کنت آرنهایم به طور اتفاقی با دخترش که گم شده بود روبهرو میشود و او را بازمیشناسد. ماجراهای کمدی و احساسی آغاز میشود و لورل و هاردی با بیگناهی خود درگیر پیچیدگیهایی میشوند. در نهایت، هویت واقعی دختر آشکار میشود و کولیها با کنت آشتی میکنند.