خلاصه داستان: لورل و هاردی مأمور میشوند تا خبر فوت پدر مری رابرتز را به او برسانند و سند ارثیهای شامل یک معدن طلا را تحویلش دهند. آنها مری را در کافهای در غرب مییابند، اما صاحب کافه و همسرش نقشهای برای تصاحب این ثروت میچینند. ماجراهای کمدی و موقعیتهای خندهدار این دو دوست دستوپاچلفتی در برابر نقشههای شرورانه، هسته اصلی داستان را میسازد.