خلاصه داستان: کریس چینی، خلافکار سابق، تصمیم میگیرد دختر یک گانگستر کلمبیایی را برباید تا به قولی که به مادر دخترک داده است وفا کند. اما وقتی پدر دختر برای انتقام، هم دنیای تبهکاران و هم یک قاتل روانی را به کار میگیرد، کریس باید از تمام مهارتهایی که در زندگی آموخته استفاده کند تا زنده بماند و به قولش پایبند بماند. او در این مسیر پرخطر با دشمنان بیرحمی روبهرو میشود و باید میان اصول اخلاقی و بقا، یکی را انتخاب کند.
خلاصه داستان: کوئین و پدرش بهتازگی برای شروعی تازه به شهر آرام کتل اسپرینگز نقل مکان کردهاند. اما بهجای آرامش، کوئین با جامعهای ازهمگسیخته روبهرو میشود که پس از سوختن کارخانهی محبوب شربت ذرت «بیپن» به دوران سختی افتاده است. در حالی که ساکنان شهر با یکدیگر درگیرند و تنشها به اوج رسیده، موجودی شیطانی با لبخندی مرموز از دل مزرعههای ذرت ظاهر میشود تا بار این شهر را کم کند — قربانی به قربانی، با خون و خشونت.
خلاصه داستان: مکس، نوجوانی که دیگر به جادوی کریسمس باور ندارد، در آستانه تعطیلات با خانوادهای پر از تنش و اختلاف روبهرو میشود. وقتی ناامیدی او به اوج میرسد و آرزوی نابودی کریسمس را میکند، کرامپوس، موجودی افسانهای و شیطانی، ظاهر میشود تا او و خانوادهاش را به خاطر بیایمانیشان مجازات کند. حالا مکس باید با کمک نزدیکانش راهی برای شکست دادن این هیولای باستانی و نجات روح کریسمس پیدا کند.
خلاصه داستان: امی و مایک، دو نوجوان کنجکاو، در حین تماشای یک حلقه فیلم کمیاب و قدیمی، ناخواسته نفرینی را آزاد میکنند که صدها سال به دام افتاده بود. این نفرین ساکنان شهر کوچک و آرام آنها را به زامبیهایی گرسنه و بیرحم تبدیل میکند. حالا امی و مایک باید با عبور از شهری که پر از موجودات وحشتزده شده، فیلمسازی بدنام و مرموز را پیدا کنند که تنها کسی است که میتواند این طلسم را بشکند. آنها در این مسیر پرخطر و خندهدار، با موانع و شخصیتهای عجیبی روبرو میشوند و باید سریعتر از آنچه فکر میکنند راهی برای نجات دنیا و بازگرداندن آرامش به شهرشان پیدا کنند.
خلاصه داستان: در یک تالار عظیم و مرموز، پنجاه غریبه از خواب بیدار میشوند و خود را در حالی مییابند که گرفتار شدهاند، بیهیچ خاطرهای از اینکه چگونه به آنجا آمدهاند. آنها در حلقهای به سمت داخل چیده شدهاند و قادر به حرکت نیستند. خیلی زود درمییابند که هر دو دقیقه، یکی از آنها باید بمیرد… توسط دستگاهی عجیب که در مرکز اتاق قرار دارد، اعدام میشود.
خلاصه داستان: دختری با حسی ویژه که قادر به دیدن ارواح است، پس از جدایی از دوستپسرش و خسته شدن از زندگی در شهر بزرگ، تصمیم میگیرد مدتی از آن فاصله بگیرد. او به تنهایی راهی یک اقامتگاه دورافتاده در شمال میشود، آن هم در فصل کممسافر موسوم به «فصل خلوت». در این خلوت، او با اهالی بومی و مسافران معدودی روبهرو میشود که هرکدام داستانی دارند. آرامش اولیه با برخوردهای غیرمنتظره و حضور ارواح و رازهای پنهان بر هم میخورد. او باید میان ترسهای درونی و واقعیتهای بیرونی تعادل برقرار کند و در این مسیر، گذشتهاش را دوباره مرور میکند. این سفر، فرصتی برای بازسازی روابط و یافتن معنای تازهای در زندگی به او میدهد.