خلاصه داستان: الف گونه های افسانهای شهر کلن به طور پنهانی و در شب به مردم در انجام کارهایشان کمک میکردند، تا اینکه همسر بدجنس یک خیاط آنها را از شهر به بیرون انداخت. اکنون پس از دویست سال، آنها بار دیگر برگشتهاند و هلفی، یکی از همین الف گونهها، آرزوی کشف دنیای انسانها را در سر میپروراند. او به همراه دوستانش به شهر بازمیگردد و با دنیای مدرن و چالشهای شیرینیپزی روبهرو میشود. این ماجراجویی نه تنها به آنها کمک میکند تا هویت خود را پیدا کنند، بلکه ارزش دوستی، شجاعت و همکاری را نیز میآموزند.
خلاصه داستان: دنیای هِلوی وقتی زیر و رو میشود که او متوجه وجود یک گروه اِلفکین پیشرفته از نظر فناوری میشود؛ گروهی که بر خلاف قبیلهی خودش، در ماجراجویی و سرگرمیطلبی بیرقیب است. آیا دوستی هِلوی با «بو» ــ جوانترین عضو این گروه ــ میتواند پس از بیش از ۲۵۰ سال، دو قبیلهی اِلفکین را با یکدیگر آشتی دهد؟
خلاصه داستان: پس از از دست دادن تراژیک والدینش، وایولت در جنگل اسرارآمیزی نزدیک کلبه عمه و عموش، یک اسب تکشاخ پیدا میکند. این اتفاق او را برمیانگیزد تا مأموریتی را برای نجات جنگل از دست توسعهدهندگان محلی آغاز کند.
خلاصه داستان: اوفلیا، دختری یازدهساله، در سال ۱۹۴۴ به همراه مادر باردارش به خانهٔ ناپدریاش، سروان ویدال، در حومهٔ جنگلهای اسپانیا نقل مکان میکند. در آنجا با موجودی پریمانند آشنا میشود که او را به یک هزارتوی باستانی و اسرارآمیز هدایت میکند. در اعماق این هزارتو، فان بزرگ، پادشاه دنیای زیرزمینی، او را دختر گمشدهٔ خود میداند. برای بازگشت به قلمرو پادشاهی، اوفلیا باید سه مأموریت دشوار را انجام دهد. او در حالی که با وحشیگری ناپدری فاشیست و دلهرهٔ مادر بیمارش روبهروست، میان واقعیت خشن و دنیای خیال، راهی برای بقا و رستگاری مییابد.
خلاصه داستان: دو خواهر نوجوان به نامهای بریجت و جینجر، که در حومهای آرام اما پر از تنش زندگی میکنند، به مرگ و خشونت علاقهای غیرعادی دارند. آنها که همیشه با هم هستند، قرار است مراسم عجیبی را برای خودکشی مشترک ترتیب دهند، اما نقشهشان با یک اتفاق وحشتناک به هم میخورد: جینجر توسط موجودی ناشناس و مرگبار گاز گرفته میشود. پس از آن، جینجر دچار تغییرات جسمی و روحی عجیبی میشود؛ بدنش زخم میشود، اشتهایش به گوشت خام افزایش مییابد و خلقوخویاش تند و خطرناک میگردد. بریجت که شاهد تحول خواهرش است، تلاش میکند تا درمانی برای او پیدا کند و جلوی تبدیل کامل جینجر به هیولایی را بگیرد، اما زمان کوتاه است و رازهای تاریک محله نیز بر پیچیدگی ماجرا میافزاید. در این میان، رابطهی دو خواهر که همیشه جداییناپذیر بودند، به آزمونی سخت کشیده میشود. آیا بریجت میتواند خواهرش را نجات دهد یا باید او را برای همیشه از دست بدهد؟
خلاصه داستان: الی، دختری ساکن شهری دور، زندگی آرامی دارد تا اینکه جادوگر شرور جینجیما طوفانی ویرانگر به راه میاندازد. این طوفان، الی و سگش توتوشکا را به سرزمین عجیب منچکینها میبرد. برای بازگشت به خانه، الی باید به شهر زمرد برود و از جادوگر بزرگ کمک بگیرد. در این مسیر، او با همراهانی تازه آشنا میشود: هراسانک که آرزوی قلب دارد، آدمآهنی که به دنبال احساسات است و شیر ترسویی که شجاعت میخواهد. آنها در امتداد جاده آجری زرد، با خطرات و موجودات جادویی روبرو میشوند و در تلاش برای رسیدن به شهر زمرد، معنای واقعی دوستی و آرزو را کشف میکنند.