خلاصه داستان: زوجی به نام ربکا و کریس به همراه فرزندانشان، تایلر و کلویی، به خانهای در حومه شهر نقل مکان میکنند که در نگاه اول کاملاً عادی به نظر میرسد. اما با وقوع اتفاقات عجیب، آنها کمکم به این باور میرسند که چیزی فراتر از آنچه میبینند در خانه با آنها حضور دارد. این حضور مرموز قرار است زندگیشان را به شکل غیرقابل تصوری دچار آشوب کند.
خلاصه داستان: تارو، نقاش سیاهپوستی که به تدریج در دنیای هنر به موفقیت میرسد، درگیر زخمهای عمیق دوران کودکیاش است. او در کنار همسر و فرزندش، زندگی آرامی ساخته، اما ورود ناگهانی پدرش، که پس از سالها مبارزه با اعتیاد، اکنون در جستوجوی آشتی است، تعادل او را به هم میریزد. این دیدار، تارو را در برابر حقیقتی اجتنابناپذیر قرار میدهد: گاهی فراموشکردن از بخشیدن دشوارتر است. او باید میان میراث دردناک خانوادگی و آیندهای که برای خود ساخته، یکی را برگزیند.
خلاصه داستان: پس از مرگ ناگهانی پدر خانواده، پسر نوجوان و نامادریاش در خانهای دورافتاده در دل جنگل با اندوه و تنهایی دستوپنجه نرم میکنند. آرامش آنها به هم میریزد وقتی موجودی مرموز و شبحمانند که به طرز وحشتناکی شبیه به پدر تازهدرگذشته است، ظاهر میشود. آنها در تلاش برای یافتن پاسخی درباره ماهیت این حضور شوم، به تدریج درگیر وقایع هولناکی میشوند که مرز میان واقعیت و کابوس را محو میکند. هرچه موجود نزدیکتر میشود، رازهای تاریک تازهای از گذشته پدر برملا میگردد و این دو را در موقعیتی خطرناک قرار میدهد.
خلاصه داستان: در یک رستوران شلوغ و معروف در قلب نیویورک، آشپزخانه در ساعات اوج شلوغی به میدان جنگی تبدیل میشود که در آن کارکنان با فشار و استرس فراوان دستوپنجه نرم میکنند. در یکی از روزهای عادی جمعه که هزاران مشتری برای صرف غذا به این رستوران میآیند، ناگهان مبلغی پول از صندوق ناپدید میشود و همه کارکنان به عنوان مظنون تحت بازجویی قرار میگیرند. در میان این آشوب، پدرو، یکی از کارکنان جوان و بیپناه، درگیر ماجرایی عاطفی با یک پیشخدمت به نام جولیا میشود. او در تلاش است تا علاوه بر حفظ شغل خود، به رابطهای که در حال فروپاشی است نیز پایان دهد. این فیلم نگاهی تیزبینانه و بیرحم به زندگی کارگران مهاجر، رویاهای از دست رفته و واقعیت تلخ زندگی در آمریکا دارد.
خلاصه داستان: لودیا مونوز، زنی بازنشسته، از سال ۱۹۷۸ در بارسلونا زندگی میکند. او در دوران دیکتاتوری نظامی آرژانتین، باردار بود و به دلیل خطر ربوده شدن و ناپدید شدن، مجبور به تبعید به اسپانیا شد. او به همراه دخترش والریا که در آن زمان در شکم داشت، زندگی تازهای را آغاز کرد. حالا پس از سالها، والریا و نوهاش از او مراقبت میکنند. اما حضور یک زرافه در بالکن خانهشان، نماد بازگشت خاطرات و گذشتهای است که هرگز به طور کامل رها نشده است. این رویداد غیرمنتظره، زندگی آرام آنها را دستخوش تغییر میکند و لودیا را با پرسشهایی درباره هویت، تبعید و معنای خانه مواجه میسازد.
خلاصه داستان: قاتلی حرفهای که در یک سازمان مخفی زیرزمینی فعالیت میکند، میان رویاهای کابوسوار و واقعیت خشن زندگیاش سرگردان است. او که به انجام مأموریتهای مرگبار عادت دارد، با آخرین مأموریت خود مواجه میشود: حذف یک مادر سوگوار. اما با پیش رفتن داستان، او درمییابد که این هدف، بسیار به زندگی شخصیاش نزدیکتر از آن چیزی است که تصور میکرد. این کشف تکاندهنده، مرز میان وظیفه و وجدان را در هم میشکند و او را به چالشی عمیق با گذشته و هویت خود میکشاند. در این میان، رازهای پنهان سازمان و توطئههای پیچیده، هر گام او را به پرتگاهی تازه میکشاند.