خلاصه داستان: جیمی پس از دریافت بستهای مرموز، همسرش را بیجان در خانه پیدا میکند؛ در آن بسته عروسک خیمهشببازی به نام بیلی قرار دارد که شباهت عجیبی به افسانهی مری شا، خیمهشبباز نفرینشدهای که دههها پیش در شهر ریونز فر میزیسته، نشان میدهد. جیمی که به قتل همسرش متهم شده، برای اثبات بیگناهی خود و کشف راز این اتفاق به زادگاهش بازمیگردد. او در جستجوی حقیقت با اهالی شهر و پدر بیگانهاش روبهرو میشود و کمکم درمییابد که نفرین مری شا ممکن است واقعی باشد و عروسکهای خیمهشببازی نقشی فراتر از یک افسانهی محلی دارند. جیمی باید پیش از آنکه نفرین بار دیگر قربانی بگیرد، پرده از راز این خیمهشبباز برداشته و با ترسهای کودکیاش روبهرو شود.
خلاصه داستان: بیستوهشت هفته پس از شیوع ویروس مرگبار خشم، ساکنان جزایر بریتانیا نبرد خود را در برابر این یورش از دست دادهاند، چرا که ویروس همه را در آنجا از بین برده است. شش ماه بعد، گروهی از آمریکاییها با این باور که خطر پایان یافته، جرأت میکنند قدم به این جزایر بگذارند. اما خیلی زود آشکار میشود که این بلای خانمانسوز همچنان زنده است و در کمین قربانیان بعدی نشسته است.
خلاصه داستان: در شبی تاریک و مهآلود در شهر کوچک وارن ولی، چهار داستان ترسناک بهطور مرموزی به هم گره میخورند. یک مدیر دبیرستان که ظاهری محترم دارد، شبها به قاتلی زنجیرهای تبدیل میشود و رازهای تاریک خود را پنهان میکند. دختر جوانی که باکره است، در مهمانی هالووین با مردی مرموز آشنا میشود و بهتدریج متوجه خطرناک بودن او میشود. گروهی از نوجوانان بیرحمانه با یکدیگر شوخی میکنند و در این میان موجودی عجیب به نام سم، که نماد هالووین است، قوانین این شب را به آنها یادآوری میکند. پیرمردی گوشهگیر و تلخکام نیز با مهمان ناخواندهای روبهرو میشود که او را با گذشتهاش روبهرو میسازد. هر داستان به ظاهر مستقل، در نهایت با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند و نشان میدهند که در این شب جادویی، هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست.
خلاصه داستان: بابک، مهندس جوانی که در دهه بیست زندگی خود با والدینش زندگی میکند، توانایی شنوایی ماورایی دارد؛ او میتواند صداها را از میان دیوارهای ضخیم و از فواصل دور بشنود. اما بابک تنها فرد با قدرتهای غیرعادی نیست. گروهی از انسانهای استثنایی یکییکی ظاهر میشوند و یکدیگر را پیدا میکنند. آنها باید یاد بگیرند که چگونه از تواناییهایشان استفاده کنند و در دنیایی که این تفاوتها را درک نمیکند، جایگاه خود را بیابند.
خلاصه داستان: مریم، زن متمولی که دو بار ازدواج کرده و هر دو شوهرش را از دست داده، سوار بر ماشین جواد، مسافرکش، به خانهاش میرسد. چند ساعت بعد، جواد توسط دو ناشناس مورد حمله قرار میگیرد و ماشینش آسیب میبیند. او ماجرا را برای دوست صمیمیاش اصغر، که کلهپزی دارد، تعریف میکند و این آغاز ماجراهایی تازه برای هر دوی آنهاست. آنها متوجه میشوند مسافرشان زن پولداری بوده که سابقه دو ازدواج ناموفق داشته و برای گرفتن خسارت نزد پدر مریم میروند، اما او آنها را به فرد دیگری به نام مقدمپور معرفی میکند؛ مردی که پدر نیماست و انگار قرار بوده نیما به جای جواد کتک بخورد. این اشتباه هویتی، آنها را وارد یک بازی پیچیده و پر از سوءتفاهم میکند.
خلاصه داستان: ساسان سرکش، ایرانیای است که پس از سی سال دوری از وطن، به ایران بازمیگردد. در فرودگاه مهرآباد، رانندهای به نام الیاس او را به هتل میبرد و فردای آن روز با هم راهی تبریز، زادگاه ساسان، میشوند. در بین راه، الیاس متوجه میشود که ساسان حالتی پریشان دارد و به فکر خودکشی است. ساسان درگیر خاطراتی تلخ از گذشته است؛ خاطراتی که به عشقی نافرجام و رازهای خانوادگی بازمیگردد. در این سفر جادهای، دو مرد از طبقات و نسلهای مختلف با یکدیگر گفتگو میکنند و هر کدام به نوعی با سرگیجههای درونی خود روبهرو میشوند. فیلم سرگیجه با فضاسازی ملودراماتیک و سفر در جغرافیای ایران، لایههای پنهان شخصیتها و سرنوشتهای گرهخورده را آشکار میسازد.