خلاصه داستان: پسر پانزدهسالهای از قوم یوروک در روستایی دورافتاده در مقدونیه، در میان انتظارات سختگیرانه والدین، سنتهای محافظهکارانه جامعه و عشقی ممنوعه به دختری که به دیگری وعده داده شده است، به موسیقی پناه میبرد تا راهی برای رهایی و ابراز خود پیدا کند.
خلاصه داستان: تووا، پیرزنی بیوه که در آکواریوم محلی شهرش کار میکند، در میان شیفتهای شبانهی خود با اختاپوسی باهوش به نام مارسلوس پیوندی غیرمنتظره برقرار میکند. مارسلوس که عاشق حل معماهاست، به تدریج رازهایی از گذشته را فاش میکند که تووا را به سفری برای کشف حقیقتی سرنوشتساز میبرد. این کشف نه تنها او را با خاطرات تلخ و شیرین مواجه میسازد، بلکه امید و شگفتی را دوباره به زندگیاش بازمیگرداند. داستانی لطیف و انسانی دربارهی دوستی، عشق و معناهای پنهان زندگی.
خلاصه داستان: داستان فیلم درباره یک خانواده سهنفره است که در آستانه فروپاشی قرار میگیرند. پدر خانواده که برای تأمین آیندهای بهتر برای دخترش تلاش میکند، ناگهان با بحرانی بزرگ روبهرو میشود. او باید میان پایبندی به قانون و عشق بیقیدوشرط به فرزندش یکی را انتخاب کند. این انتخاب دشوار، او را به سمت عبور از مرزهای قانونی سوق میدهد. در این میان، مادر خانواده نیز با فشارهای روحی و اجتماعی متعددی دستوپنجه نرم میکند. فیلم با نگاهی واقعگرایانه، لایههای پنهان روابط خانوادگی و تأثیر تصمیمهای فردی بر سرنوشت جمعی را به تصویر میکشد. هر یک از اعضای خانواده در مسیری قرار میگیرند که آنها را با پیامدهای غیرمنتظرهای مواجه میسازد. «تابستانی که برف آمد» روایتی احساسی و تأملبرانگیز از فداکاری، عشق و معنای درست و غلط در شرایط بحرانی است.
خلاصه داستان: بازرس شیوانی شیواجی روی، که در واحد جنایی پلیس بمبئی فعالیت میکند، مأموریتی را آغاز میکند تا مغز متفکرِ باند قاچاق کودکان را شناسایی کرده و به دام بیندازد. او در این مسیر با شبکهای پیچیده از جنایتکاران روبرو میشود که در سایهها فعالیت میکنند و جان کودکان بیگناه را به خطر میاندازند. شیوانی با تکیه بر تجربه و هوش خود، پرده از رازهای تاریکی برمیدارد و با چالشهایی مواجه میشود که او را تا مرز تواناییهایش پیش میبرد. فیلم مردانی 3 با روایتی پرتعلیق و صحنههای اکشن نفسگیر، داستانی از عدالتخواهی و مبارزه با بیعدالتی را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: پس از آنکه آتشسوزیهای گسترده مزرعهاش را نابود میکنند، کابویی به نام داستی در یک اردوگاه امداد و نجات FEMA سر از کار درمیآورد. او در آنجا با دیگر افرادی که خانههایشان را از دست دادهاند ارتباطی انسانی و صمیمی پیدا میکند و در همین مسیر، دوباره با دختر و همسر سابقش ارتباط برقرار میکند.
خلاصه داستان: مردی به نام عزیز برای تملک و فروش مایملک پدری خود به کشور بازمیگردد. اما با آتیه دختری که قبل از سفر به او علاقه داشته روبرو میشود. در این میان اتفاقاتی رخ میدهد که غیرقابل پیش بینی است.