خلاصه داستان: هیونسو و سو-جین تازه ازدواج کردهاند. بهطور ناگهانی، هیونسو شروع به صحبت در خواب میکند: «یه نفر اینجاست.» از آن شب به بعد، هر بار که به خواب میرود، به فرد دیگری تبدیل میشود و هیچ خاطرهای از شب قبل ندارد. این وضعیت، سو-جین را دچار اضطراب شدیدی میکند؛ او مدام نگران است مبادا هیونسو در خواب به خانوادهاش آسیب بزند و به همین دلیل دیگر نمیتواند حتی لحظهای آرام باشد. او برای نجات زندگی مشترکشان و پیدا کردن راهی برای متوقف کردن این کابوسها، دست به تحقیقی پیچیده میزند.
خلاصه داستان: نائومی، زن جوانی است که خودرواش از جاده منحرف شده و درون یک گودال میافتد و او را در منطقهای دورافتاده گرفتار میکند؛ جایی که حتی موبایلش آنتن نمیدهد. در همین هنگام، یک راننده یدککش بهطرزی مرموز ظاهر میشود، اما بهجای کمک، نائومی را به قربانی بعدی خود تبدیل میکند. او باید با استفاده از هوش و ارادهاش از چنگال این قاتل فرار کند و برای زنده ماندن بجنگد. هر قدم او را به راز تاریکی نزدیکتر میکند و مشخص میشود این نقشه از قبل طراحی شده است.
خلاصه داستان: خانوادهٔ ییلماز بهخاطر مشکلات مالی به خانهٔ مادربزرگ سعدت نقلمکان میکنند. اما خانهٔ قدیمی سعدت که آرامگاه همسرش نیز هست، تنها نیست؛ موجوداتی از بعدی دیگر در آن ساکناند و اجازه نمیدهند کسی جز سعدت در آنجا زندگی کند. این حضور شوم، آرامش خانواده را برهم میزند و رازهای تاریکی را آشکار میسازد.
خلاصه داستان: جرمی چو نوجوانی بینقص به نظر میرسد؛ بااستعداد است، نمرات عالی دارد، خانوادهای مرفه دارد و در یک مدرسه خصوصی معتبر در واشنگتن، دی.سی. تحصیل میکند. حداقل این چیزی است که دیگران میبینند. اما پس از آنکه برادر دوقلویش را در یک تیراندازی جمعی از دست میدهد، تصمیم میگیرد خودش دست به کار شود. او یک معلم را گروگان میگیرد و قصد دارد به آمریکا درسی بدهد که هرگز فراموش نکند.
خلاصه داستان: امی و مایک، دو نوجوان کنجکاو، در حین تماشای یک حلقه فیلم کمیاب و قدیمی، ناخواسته نفرینی را آزاد میکنند که صدها سال به دام افتاده بود. این نفرین ساکنان شهر کوچک و آرام آنها را به زامبیهایی گرسنه و بیرحم تبدیل میکند. حالا امی و مایک باید با عبور از شهری که پر از موجودات وحشتزده شده، فیلمسازی بدنام و مرموز را پیدا کنند که تنها کسی است که میتواند این طلسم را بشکند. آنها در این مسیر پرخطر و خندهدار، با موانع و شخصیتهای عجیبی روبرو میشوند و باید سریعتر از آنچه فکر میکنند راهی برای نجات دنیا و بازگرداندن آرامش به شهرشان پیدا کنند.
خلاصه داستان: نیلس کارتیه، افسانه سابق واحد ضد باند که به خاطر روشهای قوی و غیرمتعارفش شناخته میشد، پس از عملیاتی ناموفق که به مرگ همسرش انجامید، از نیرو کنارهگیری کرد. اما وقتی باند سارقان بانکی که عامل مرگ همسرش بودند، هشت سال بعد دوباره ظاهر میشوند، نیلس در راه انتقام اجازه نمیدهد هیچکس جلویش را بگیرد — حتی اگر مجبور شود با دختر ۱۴ ساله تندخو و بداخلاقش یک تیم انفجاری تشکیل دهد.